|
یا من احمقم که نمی فهمم/یا دیگران احمقندکه ادعای فهمیدن می کنند/در هر صورت همه ما احمقانه می اندیشیم Sat 4 Jul 2009-10:48 AM
-دختر شالیزارون
سکانس یک : - می شد چیز دیگری باشم . از راسته ی احشام ، از دسته ی نباتات ، از تبار گل ها ، موران ... از جنس دخترکان هرزه ی خیابان ، ... اما نیستم ! منم ... و خلیفه ی خدا بر روی زمین . سکانس دو : - شاهزاده ایی که بی لشکر از شهر میره بیرون ؟! ... / - دنبال دلشه .... / - دنبال دلش ؟! / -دنبال عشقشه ... / - دنبال عشقش ؟! / -دنبال خودشه ... سکانس سه : - در سرزمینی که جوانانش خود را می فروشند تا آزادی بخرند و مردان با غیرتش کنار ایستاده اند تا زنان خود را سپر گلوله شان کنند ، من معشوق معمولی خود را لابه لای بوته ها پنهان خواهم نمود . سکانس چهار : - کام بک به سکانس سه ، پرانتز باز – من از معشوقه های عمومی بدم می آید – پرانتز بسته ، نقطه سکانس پنج : - Do you ever think about our love ? it is miracle ?! - yeah , it is masterpiece ! سکانس شش : - سرشتم سرنوشتم شد ، بهشتم باغ افسانه ، سرشت سوختن دارد ، بهشت بال پروانه ... - شمع از پروانه زیرکانه تر میمیرد ... سکانس هفت : - مضحکه شده ایم ! گل های آفتابگردان هم دیگر به ما می خندند ... - نه دلبرکم ، گل های آفتاب گردان هیچ وقت نمی خندند ! گل های آفتاب گردان به ما لبخند می زنند ... پ ن : شادی هایم را اینگونه به یاد بیاور / دختری که به حیاط خانه می رود / و تمام رویاهایش را / به روزهای خدا می سپارد ... پ ن ۲ : از غیبت احتمالی چند هفته ای مان پیشاپیش احساس شرمندگی نمی کنیم ! Tue 30 Jun 2009-11:12 PM
-دختر شالیزارون عشق زماني بوجود مي آيد كه در شبي آرام ، به ستاره ها بنگري... آه.... ! از اين پايين چه چشمكي مي زني و چه مغرورانه پيش مي روي ... Sun 28 Jun 2009-7:12 PM
-دختر شالیزارون آب؟ / بگو آب / و من روی تنت باران ببوسم باد؟ / بگو باد / و من با موهایم باد بروبم برایت خاک؟ / بگو خاک / و من طوطیای چشم کنم غبار قدمهایت را آتش؟ / بگو آتش / و من کف دستهایم را / روی پوستت شعلهور کنم کلمات را مثل گلبرگ / زير پای تو میريزم/ که راه گم نکنی / و بر کاغذم بمانی خود را به نخ میکشم / به گردن تو میآويزم/ که بوی من/ خوابت را حرام کند بوی نارنج میدهی / عشق من / بهار نارنج ها را به سخره میگیرم آغوش؟ /تو بگو آغوش / که بودنت در دستانم را / از خيال به خاطره بدل کنم / که مرا در نبودنت تجزيه کند خاطره ؟ / توبگو خاطره / تا من دریا را به طوفان وا دارم شعر ؟/ تو شعر بگو / من تو را می نویسم / تو حرف بزن / من مست می شوم با تو دیگر قندیل نخواهم بست / که از جنس آتشی ... پ ن 1 : من از پایان نترسیدم و آغاز کردم ... Tue 23 Jun 2009-1:7 AM
-دختر شالیزارون كتاب ها دروغ نوشته اند وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند مسيح هم اگر باشي وسوسه عاشق شدن رهايت نخواهد كرد! قلب را شایسته تر آن که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند و گلو را بایسته تر آن که زیباترين نام ها را بگوید. مرا دیگرگونه خدایی می بایست شایسته آفرینه ای که نواله ی ناگزیر را گردن کج نمی کند و خدایی دیگرگونه آفریدم ... پ ن 1 : از هر دو نفر که به هم مىرسند / يکى گم شده است! / نگو پيش منى / اگر پرسيدند... / نگذار يکىمان گم شود / در اين آشنايی.. پ ن 2 : از ابتدای این شعر تا پدرم در بیاید ، فریادت می زنم ... Thu 7 May 2009-2:28 PM
-دختر شالیزارون
می خواهم بانویی باشم از دیار فراموش شدگان ، غمی نیست و خو کرده ام به از یاد رفتن و از یاد بردن و زیستن ... تغییر کرده ام ، آنقدر که گاهی با خود غریبه می شوم با دیگر آدمیان بماناد ! دلمونو گرفتیم دستمونو شادی هارو تقسیم کردیم به بهای از دست دادنشون ... انگار که زاده شده ایم برای مردن ! حقیقت دنیا چیزی نیست که من اینجا با دردش بسازم ، وقتی خیلی ساده میشه دست رنج سالها زحمت رو یک شبه به گند کشید ... شده مثل این وطن ، چه کارهایی که برای وطن نکردیم ... یکی مان مردیم ، یکی مان نطق کردیم !!! گفتیم باشد که ننویسیم تا مبادا روزی برسد که از دست و دلی بنویسیم که نارفیق بودند .. و همانا به که حدیث عشق در دفتر نباشد ، و لبخند را به فراخنای تهی فشاندن ... به راستی من جنگلی بودم و شبی از درختان تاریک ، اما آنکس که از تاریکی ام نمی هراسید در زیر سروهایم دامنه های گل سرخ می یافت ... سالهاست که از اعتبار این دوستت دارم های قدیمی گذشته ... اما دوست می داشتم دوستانم را ... با اینحال این آدمیان را بس که بیش از این آدمیتشان از زبان من زیر سوال نرود ... زمانه به من آموخت که به یاد سهراب وسیع باشم و تنها و سر به زیر و سخت ... میقات یعنی وعده گاه ... ورای این خانه ی کوچک که معبد مقدس من بود ، بی شک پلکانیست از نور که به بام همه ی دنیا منتهی میشود ... میترسم هرچه بیشتر اینجا بمانم ، بیشتر به عشق با همه ی عظمتش بدبین شوم ! ... : ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند ولی چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم... یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ي چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم! ...ما،در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم... این روز ها وهمه ی روزها مرثیه خوان روزهایی خواهم بود که مفت رفتند ... آی انسان های همیشه محدود ... لذت رهایی را به این حصار ها نفروشید !!!
پ ن 1 : در خواب مادرم را مرده دیدم ، با گریه بیدار شدنم یاد روزی انداخت مرا ، که بادکنکم از دستم رها شده به آسمان رفته بود ، و من به آن نگاه میکردم و گریه میکردم .... پ ن ۲: خنده بر لب می زدم تا کس نداند راز من ... ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت ... پ ن ۳ : بگوييد بر گورم بنويسند:زندگي را دوست داشت / ولي آن را نشناخت/ مهربان بود / ولي مهر نورزيد / طبيعت را دوست داشت / ولي از آن لذت نبرد / در آبگير قلبش جنب و جوشي بود / ولي کسي بدان راه نيافت / در زندگي احساس تنهايي مي نمود / ولي هرگز دل به کسي نداد/ و خلاصه بنويسيد: / زنده بودن را براي زندگي دوست داشت / نه زندگي را براي زنده بودن.../ همیشه برای دردهایم به دنبال مسیح می گشتم ! در حالی که گاهی یک استامینوفن کافی بود !کسی مرا هرس میکند دلبرکم ؛ از بلندترین شاخه ام تابوتی خواهد ساخت ... تا فرداهایم را با خود ببرد ..
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||