تبليغاتX

دختر میقات نشین...

و رسالت من این خواهد بود .......... تا دو استکان چای داغ را ............ از میان دویست جنگ خونین........... به سلامت بگذرانم ............ تا در شبی بارانی ........... آنها را چشم در چشم هم نوش کنیم .......

دختر میقات نشین...

یا من احمقم که نمی فهمم/یا دیگران احمقندکه ادعای فهمیدن می کنند/در هر صورت همه ما احمقانه می اندیشیم

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: MY-OPERA



believe me, I want your deliverance


Fri 30 Oct 2009-2:15 PM -دختر شالیزارون

 

زندگی ! ای زندگی ! مادر  بی بدیل بود و نبودها !هرچه درخشندگی ا ست و عطر نثار چشم های شفاف هم سفرانم ،با لذت گس شاه بلوط حیات زیر دندان  تنفس هاشان ! من با روشنایی ماه و ستاره هم راه خود را خواهم یافت ! ... این روزها حس های نهفته در پشت هر سلام ،به  عشق و علاقه چندان ربطی ندارند ! آنان چاقو می سازندبرای تراش چوبی ، یا قاچ قاچ خربزه در سفر ،شما مختارید که برای لوله کردن روده های خود از آن استفاده کنید ! هی درد دزدان ِ گند ِ جوراب !  هی  مورچه های عینکی ! چشم تنگ کردنتان کرشمه ی شماست ،برای بیوه دخترهای رنگ پریده ی رمانتیک ! پری های پر پنبه ایی شعر فردای شما را می سازند ! زبانتان مار را از لانه بیرون می کشد ! عمودی ها و افقی هایتان بی حکمت نیست ! اگر لذت هوس را نمی خواستید ، زندگی مجبور به تکرار این همه حقارت نمی شد !

     

این چنین شد سفر ما از هییتی به هییت  دیگر ؛ ما زاده شدیم در دوران دگردیسی ! من ُ تو ... تو و من  ...  ما زاده شدیم و کلمه زاده شد و اینچنین آغاز شد تراژدی تخریب انسان و خدا ! از شیطان که کلمه بود و از کلمه که شیطان بود !  شیطان که تنها کلمه یی بود !  ((( تنها یک کلمه ! ))) کلمه یی از پس ِ کلمه یی زاده می شد و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهادو خدا را هم با کلمه تعریف کرد. و تا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ِ ما بود و خدا نیاز نبود و خدا کلمه نبود ! خدا ، خدا بود و هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید ! در سکوت ِ سترگ ِ آفرینش ، ما حرف زدیم و حرف نیاز ِ ما بود و هم گونی ِ کلمات محال بود !پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید ،که خدا کلمه ی من است و کلمه ی تو خدا نیست ! و این چنین شد که ما با کلمه به جنگ هم و خدای یک دیگر رفتیم و هم دیگر را کشتیم ! هم گونی ِ کلمات محال است ! پس نه تو به خدای من اعتماد کن ؛ نه من به خدای تو ....ما تلخ میمیریم و خدا بر جنازه ی ما اشک می ریزد ، با کلاغی در بک گراندش....

صداها ... صداها... گوش کن  ! از زیر پنجره تابوت می برند…  نه ؟! باید برگردیم ! باید به جایی برگردیم که رنگ  دامنه هایش تسکین بخشِ اندوه بی پایانمان باشد ...

 

لينک ثابت |


take off


Thu 22 Oct 2009-11:40 AM -دختر شالیزارون

 

   عشق اگر وجود داشته باشد

   اولويت اول زندگی آدم می شود

   پس... نگو عاشقمی

  وقتی به فکر همه چیز و کس هستی

                                                            جز من!!!

               

     پ ن :  خدايا !  آنگونه زنده ام بدار  كه نشكند دلي از زنده بودنم   و آنگونه بميرانم  كه به وجد نيايدكسي از نبودنم ...

     پ ن ۲ :  هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشسته ام !

 

لينک ثابت |


?How often do you die


Sun 18 Oct 2009-5:48 PM -دختر شالیزارون

 

نيستم من  / اگر هر آينه نشكفد دلم / در سلامي تازه / كه به عشق مي‌كنم  / در لباس مرگ باشد / حتي اگر !!

Next day a policeman found the little match girl cold and stiff upon the pavement. Her cheeks were pale, but there was a smile upon her lips, as if she were dreaming a happy dream . she had been frozen to death ! and in her little hand she held a bundle of burned matches . '' she must have been trying to warm her hands '', said someone. But no one knew the beautiful things the little girl has seen .

The little match girl , by hans anderson 

        

کسی نمی شناسد این زن را

این زن مرده را که ظرف می شوید ،غذا می پزد برای خودش !

آب می دهد به تنها گیاهش ... و كتاب ميخواند بلند بلند

و جلوی آینه ي ِ تمام قد ...عوض می کند لباسش را

نه ! همه می گویند : حالش خوب است چرا که نفس می کشد هنوز ...

و لبخند مي زند هنوز...به خريد ميرود... و زیباست هنوز و سر ِ پا...

و    اصلا كسي تا به حال گريه اش را نديده !!!

خوشبخت است ...همه اين را ميگويند !

نه ! این زن مرده را نمی شناسد کسی ،  جز من که هر شب ،  در رختخواب دست و پنجه نرم می کنم  با او

و هر صبح ،یکه می خورم ازدیدن لبخند روی گونه هایش  در آینه ...

که منتظر است به کسی بگوید :  صبح بخیر ....

   پ ن : نمی دانم دوری ایستادن است و یا ایستادن نیست ! با این همه صبوری آموخته ام !

 

لينک ثابت |


سکوت برگم در فراق باد ...


Fri 9 Oct 2009-8:57 AM -دختر شالیزارون

 

وقتی می گویم بد ، بد نیستی ؛ وقتی میگویم بی وفا ، بی وفا نیستی ؛ وقتی میگویم بی خیال ، بی خیال نیستی ...  صبر کم حوصله ی من است که گاهی بی صبری میکند  ...

 انسان شیطان نیست که مغرورانه گناه کند ... فرشته ایست که کودکانه اشتباه می  کند ... همین که به زمین می آید بهانه میگیرد ..بی قراری میکند ... گلایه میکند ...انکار میکند ..  گریه های روزهای اولش  گواه این جمله ... اشتباه می کند .. بار ها و بارها ... مثل فرشته ی بازيگوشي که گاهي دري را بي اجازه باز مي کند ، يا دستش به چيزي مي خورد و آنرا مي اندازد... فرشته اي سربه هوا که گاهي سر مي خورد ، مي افتد و دست و بالش مي شکند ...

        

 رسالت دیگری در میان نیست .. من به این کره ی خاکی آمده ام تا دست فرشته ی کوچکم را بگیرم مواظبش باشم ، پر و بالش دهم و  برسانمش به دست او ...

رسالت من سیب سرخیست که باید مراقب خورده نشدنش باشم تا مبادا هبوط کند  ... من آمده ام تا او را زندگی کنم و بمیرم ...

    پ ن : باز نیستی و من انگار هنوز بی مخاطب ترین عاشقانه نویسه جهانم ....   

    پ ن ۲: كودكي نكردم تا زودتر بزرگ شوم و زمان چه دير مي گذشت! امروز، سال ها آنچنان زود مي گذرندكه تمام زندگي برايم بچه بازي مي نمايد... مرا ببخش دلبرکم  ؛ اما هنوز آن قدر بزرگ نشده ام ... که آسان دروغ بگویم !!! 

 

لينک ثابت |


I will fight for my white flag


Tue 29 Sep 2009-10:53 AM -دختر شالیزارون

 

   باورم را پاشویه کن دلبرکم ..

   تمام تن ایمانم درد می کند ....

          

  ديده بر دنيا نگشودم هنوز ؛ بشنو آواي مرا !

  ياريم کن  تا نيالايند ؛ زشتي هاي اين دنياي پست

  هستي پاک مرا

  ديده بر دنيا نگشودم هنوز ؛ باش دلداري مرا

  آبي ؛ از بهر نوازش

  سبزه اي ؛ از بهر رويش

  جنگلي زيبا  ؛ براي همزباني

  رهنمون باشد مرا ؛ تا روشنايي

  تا  روشنايي  ...

 

         پ ن ۱ : آری , من کوچکتر از آنم که از شوق عشق خیس شوم .. من حقیر تر آنم که عاشقی کنم , من نحیف تر از آنم که از نبودنت نترسم  , فریاد نزنم , نمیرم ....  اما دلتنگی هایم ؛ اشک هایم ؛ بی قراری هایم ؛ ترس هایم .. که دروغ نیستند ! ... هستند ؟!

         پ ن ۲ : من نبايد بخوابم وگرنه يخ ميزنم....من نبايد بخوابم....من نبايد...من.. نبايد ...  (3 روز بعد)  ــ بیـــــــــاين اينجا ؛ يخ زده!

 

لينک ثابت |


Smile..Tomorrow will be worse


Wed 16 Sep 2009-11:30 PM -دختر شالیزارون

 

 من با دو کلام ، دو حرف، دو گونه راز ، گفتگوي عشق را زمزمه مي کنم.

حرفي ساده براي خودم ؛ حرفي مفت براي شما

امانمي دانم ... نمي دانم مرا کدام گريه به روياي روزگار خواهد سپرد؟

   

من بسيار گريسته ام

براي سادگي هاي همسايه ها  ؛ براي حماقت هاي بسيار خودم

براي جهاني که کودکانش ساده نخواهند شد

براي کبوتراني بي سر که بي جفت از کوچ بهاره مي آيند

براي رژه مردگاني که از حواشي چشم هاي من مي گذرند

برای دخترکانی که نیمه ی گشده زیاد دارند !

پسرانی که خیلی نیمه ی گمشده هستند ... نیمه ی گمشده ی خیلی ها !

و راه شناختشان نگاهیست گذرا به لیست دختر هایی که تجربه کرده اند

دوستت دارم هایی که یا دروغند ... یا دروغ های مصلحتی

خیابانهای شلوغی که همه را گیج می کنند !

شما را به روشن فکريتان قسم

کاری نکنيد دخترک روسپی فکر کند حرفه اصليش بحث های فلسفی است!

به خدا نمي دانم ...گاهي اوقات اصلا نمي دانم

آه گهواره گمشده!  مانوس بي مزار من!

دلم برای گم شدن تنگ شده ... نه ..

بروم مسافر های تنها را بدرقه کنم ...

باشد که بیاموزمشان آسمان را بد تعبیر نکنند ...

 

   پ ن : من با نگاه روشن خويش / راهی خواهم گشود برای فرداهای تو / از ميان تاريکی‌هايی که تو را احاطه کرده‌اند / و همچنان آرزومندانه دعايت خواهم کرد ...

   پ ن : میان این گودال ها ، دلخوشم به برکه ایی که زندگیه من است ... که دریا خواهیم شد  ... باور نمی کنید بردارید از خود ماهی ها بپرسید !

 

لينک ثابت |


How great full life can be …


Wed 2 Sep 2009-11:52 PM -دختر شالیزارون

 

می دانی ...  حرفهایی هست برای گفتن که اگرگوشی نبود نمی گوییم، حرفهایی هست که هر گز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد ... من مي‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شيطان ‌صفت باشم . من مي توانم تو را دوست داشته يا از تو متنفر باشم . من مي‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم ؛ چرا که من يک انسانم و اين ‌ها صفات انسانى است .اما همانی که هستم می مانم .

و تو هم به ياد داشته باش ؛ من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام . تورا هم اگر خودت از خودت نسازی پس ديگرى بايد برايت بسازد و بازهم به ياد داشته باش ؛ منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است . کسی  که تو از من مي سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند!!!

لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند نه آرزوهايشان و من متعهد نيستم چيزى باشم که تو مي‌خواهى  . و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه  ، ولى همیشه نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى !

مي‌توانى دوستم داشته باشى همين گونه که هستم و من هم . مي‌توانى از من متنفر باشى بى ‌هيچ دليلى و من هم .چرا که ما هر دو انسانيم  و اين جهان مملو از انسان‌ هاست ، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد .تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حكمي صادر كني و من هم . قضاوت و صدور حکم  بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.

دوستانمان ما را همين گونه پيدا مي کنند و مي‌ستايند . حسودان از ما متنفرند ولى باز مي‌ستايند . دشمنانمان کمر به نابوديمان بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم  چرا که ما اگر قابل ستايش نباشیم نه دوستى خواهیم داشت  نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقيبى ! ما قابل ستایشیم ! باور کن !...

             

   پ ن : مترسک نترس / من کنار تو ایستاده ام / نمی گذارم کلاغ های نفرین شده  / به سراغ تو بیایند  / بیا لبخند بزنیم  / بدون انتظار پاسخی از دنیا / و بدان روزی آنقدر شرمنده می شود / که به جای پاسخ لبخند / به تمام سازهای مان می رقصد / باور کن !

 

لينک ثابت |


او را کر کرده اند ...


Sat 22 Aug 2009-11:54 PM -دختر شالیزارون

 

تازه داشتم  حفظ می شدم چشمهایت را، ياد می گرفتم موهایت را

که می وزيد پابرهنه به اشتياق روشن آب...کجا حالا؟

گلدان نچيدم مگر برای دستهایت ، تنگ ندزديدم مگر برای دلت ؟!، کجا پس؟

چقدر رفتن تو کوچ دارد،چقدر کوچ تو کولی

و گلوی من ، تپه تپه ، بغض...

تازه فهميده‌بودم نفس -وقتی همه چيزبه دليل چشمان تو هست-

 چقدر ممد حيات می شود...

و چقدر خدا، از ابتدا هی نوشته‌ات ، هی خط زده‌ات !

تا من تسليم شوم به سايه‌ی طولانی او ...

به ایمانی که بی چتر هم استوار است ...

  دختر کر ...

پ ن :خدايا! تو را سپاس مي گويم که در مسيري که در راه تو بر مي دارم آنها که بايد مرا ياري کنند سد راهم مي شوند، آنها که بايد بنوازند سيلي مي زنند، آنها که بايد در مقابل دشمن پشتيبانم باشند پيش از دشمن حمله ميکند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوي تو از هر تکيه گاهي جز تو بي بهره باشم

 پ ن :it`s playing now ... :تو که گفتی به خاطر من،سختی راهو طاقت میاری ... من توی فالت یه جاده دیدم ، یعنی سپیده دم منو تنها می زاری ...!؟

 

لينک ثابت |


به جز حضور تو ...


Mon 27 Jul 2009-10:56 AM -دختر شالیزارون

 

 مستقیم ترین راه ها هم خمیدگی دارند و برای گذر از این خمیدگی نورها را باید کنار زد ...

من تو را زمانی خواهم یافت که کسوف شده باشد .من تو را خواهم یافت در انحنایی که مستقیم است ... *

                     

     *  :الیاس عسکرپور

 

لينک ثابت |


دچار بهت هبوطیم ...


Wed 15 Jul 2009-4:3 PM -دختر شالیزارون


من نه آخرين ام / نه حوصله شرح و توضيح دارم / من فقط يک نفرم
که در جستجوی راه خانه امم
اگر خواستيد مرا مدد کنيد / نه در چشمان من خيره شويد / نه نام مرا بپرسيد
باور کنيد / در اين عمر ، در اين کوچه / خيلي جواب دادم / خيلي ها را گم کردم
مرده بودم / بارها مرده بودم / اما از آخرين باري که عاشق شدم ... / ديگر...
گویی فصل موسیقی ظهور آغاز شده ...

پ ن : بيراهه رفته بودم آنشب ... دستم را گرفته بود و مي کشيد ... زين بعد همه عمرم را بيرا هه خواهم رفت!


لينک ثابت |


توجه توجه


Mon 13 Jul 2009-4:30 PM -دختر شالیزارون

 

بزودي در اين وبلاگ داستاني به سبك سورئاليزم منتشر خواهد شد.

نام اين داستان هست : نابخشوده ((Unforgiven)) كه به سبك جديدي بصورت سريال ادامه خواهد داشت.

من به ياري شما قسمت اول اين داستان را در اين صفحه كه متعلق داره به همه ي شما ، نشر مي كنم.

منتظر پيشنهاد شما هستم .

 

لينک ثابت |


ما جانداراني بوديم و هستيم


Mon 13 Jul 2009-4:18 PM -دختر شالیزارون


ما جاندارانی بودیم که ادعا می کردیم والا و بالا هستیم.

ما همانها هستیم که جانوران را از خود جدا کردیم .ما با کنجکاوی حقایق را پیدا و مشاهده کردیم، رازو رمز هایی که در سال های گذشته باعث کم خوابی ما شده بود.و ما خالق شدیم ،خالق خانه و ماشین و...بعدا مدام تولید مثل کردیم ، برای ترس از کم شدن انسان ((کسانی که جانشین خداوند را شده اند.))

اینها همان چیزهایی است که از گذشته به ما خوراندند .حال چی ؟ هم اکنون برای رفاه و آسایش ما، چیز مسخره و اشتباهی به نام پول به بوجود آمد.بعد انقلاب صنعتی شد ،((مردم ما فکر می کردند که اینجوری خوشبخت و راحت می شوند))ما علم را پیشرفت دادیم چون، بهترین کسان زندگیمون را بر اثر یک بیماری ساده وپیش و پا افتاده از دست می دادیم . و باید چه می کردیم : بعضی از ما بخاطر طمع و جاه طلبی وتوسعهءِ ارضی باعث جنگهای عظیمی شدند که باز هم باعث از بین رفتن همان عزیزانمان شد.

با کلمه ای شوم و جادویی بنام : Diplomacy ، یا سیاست، این قضیه هم خشک و نابود شد.کمتر جنگ می شد و کمتر تعداد بشران از بین رفت .حزب های سیاسی زیادی به وجود آمدند و حکومت دیکتاتوری به دموکراسی تبدیل شد که برای کمتر فشار آمدن ملت مردمی و ...که بعدا باز هم این قضیه جواب نداد و حزب های مختلفی با نام های : فاشیستها و کمونیستها و ... به وجود آمدند.

{بعد از مرگ و میرهای گذشته که به علت نبود علم و و جنگ های ناشی از جاه طلبی ِ دیکتاتور به مرگ و میر های جدید که علم زیادی، که باعث طمع انسان شده بود وجنگ های تحمیلی مسخره ء سیاسی که باز هم موجب از دست رفتن همان عزیزانمان شد که این دفعه تعداد آنها کمتر که نشد، بیشتر هم شد!!!.که الان توضیح داده میشود.}خلاصه شهر های بزرگ به وجود آمدند ، با رفاه بالا و تاپ.

الان مر دم فقط به پول فکر میکنند، پولی که فقط و فقط یک وسیله ای ناچیزبود برای رفاه انسان ، تبدیل شد به یک اسلحه ی مرگ بار که تمامی بشر را مختل ساخت.الان مردم ما مثل ماشین های کنترول از راه دور صبح تا شب و برعکس ، حرکات تکراری می کنند ، انگار از قبل برنامه ریزی شده اند و کارهای دیگر بلد نیستند انجام دهند .شده اند دستگاه های سه کاره : کارهای پوچ و تکراری که روزی از دوره خارج می شوند. تازه نا گفته نماند که رباتها و ماشینها و دنیای مجازی بهترو سریع و دقیقتر ازاین آدمای تنبل و قدیمی ،کار می کنند .

کار دوم این موجود تکامل یافته : تولید مثل است : یعنی ماشینی که بیخودی با ماشین دیگر خواسته یا نا خواسته ، موجود یا ماشین دیگری تولید می کنند.کار سوم هم که همه می دونند و من در بالا ذکر کردم.سوالی که برای همه ما پیش آمده و پیش خواهد آمد این است که : ما کار می کنیم تا زندگی کنیم یا زندگی میکنیم تا کار کنیم !!؟؟

معمولا ما کار میکنیم تا برای رفاه زندگیمون ، همون پولی که ذکر شد ، کار می کنیماصلا زندگی نمی کنیم ،چون وقتی برای زندگی کردن نداریم!{دنیای ما قصد ش بر این بود که بشود دنیای مجازی ،تا مردم وقتشان را کمتر برای کار کردن صرف کنند و به آنها بسپرند و بیشتر از زندگی لذت ببرند.، ولی در حال حاضر شده دنیای شیشه ای!.ما درقوطی کبریت هایی در بالا ی زندگیها که شاید جای اکسیژن هم نباشد ،شده لانه ی ما!. الان ما برای تفریح در خانه صبح تا شب و بر عکس می نشینیم خیره می شویم به یک جعبه ی شیشه ای و وقت و عمرمون را بیهوده تلف می کنیم. یا می خواهیم برویم بیرون از خانه می نشینیم داخل یک قوطی فلزی که مجهز به شیشه های آکواریم هستند ، و در راه های پر پیچ و خم خودمان که دیروز برای (باز هم رفاه ذکر شده ) ساخته بودیم ، بیهوده راه می رویم . وتازه به خاطر کم شدن سوخت اتوموبیل ها و شلوغی شهر،همین کار مسخره هم نمیتوانیم انجام دهیم }

که افسرده گی و خود کُشیهای ناشی از همین شیشه ها، افزایش یافت. بیماری ای که در هزاره ی دوم جزءِ بهترین مُدهاست.درصد خودکشی جوانها و تمایل نداشتن انسانها به مزدوج شدن و جلوگیری از تولید مثل و و و و و ...((آیا اینها همان درصد مرگ و میر دهه های گذشته نمی شود؟؟؟))دنیای خاکی دارای یک انرژیست و از حالتی به حالت دیگر تبدیل می شود،آیا این مرگ و میرهای گذشته بهتر نبوده ؟ الان که درصد مرگ و میرها کلان تر از سابق شده : هلوکاست (( کشتار عمومی ))

و افسردگی و تصادفات که ناشی از پیشرفت علم است ((عصر سرعت))،.که باز هم رئیس همه ی اینها اسلحهء مرگبار، پول است.مُدهای آینده چیست؟ آیا اصلا بشری می ماند ؟ آیا اُمیدی هست؟اصلا ما آدما با اُمیدی معنوی یا فلسفی و یا مادی داریم زندگی می کنیم.آیا اگر کسی اُمیدش را از دست دهد باید بمیرد یا می میرد؟جوانان ما همه افسرده می شوند و می روند برای تخلیه ی روح و افکار خود ، دست به کارهای ناجوری می زنند ، برای خود نشان دادن خود و...بهترین و کمترین کاری که ما می کنیم ، این است که بشینیم و به کسانی که ظاهرا از ما هستند و مشکلات اجتماع را برایمان نوشخار میکنند ، گوش دهیم.

بعد گول حرفهای آنها را می خوریم ((اونها برای ما به وجود آمدند و خود را با ما تطبیق داده اند.)) ولی ما از ضعفمان قیافه و افکارمان را مثل آنها می کنیم .آیا واقعا آنهااز مشکلاتی که ما داریم ، برخوردارند؟نه آنها شغلشان این است و می خونند و با این اَراجیف پول های کلانی به جیب می زنند.آیا چنین نیست که ما را دارند منحرف می کنند ؟ با این کار چه سودی می کنند؟ پول دار می شوند؟لعنت بر این اسلحه ی مرگ آور...

فقط اینو بدونید که ما موجوداتی شده ایم که خود را باخته و به کسی نمی گوییم!!!چون شاید روزی انسان هم از مُد بیوفتد و موجودی دیگر جای این مهره ی سوختهبیاید... برای همین است که هیچ کس از غم و غصه اش نمی گو ید.{ این بار پول هم نمی تواند کاری کند!!!!!!!!!!}

مثال با تحقیق زیاد:

پولدارترین مرد دنیا :< بیل گیتس> از زندگی هیچی نفهمید ، چون او همش وقت خود را صرف کار خود کرد .می گویند: او اگه در خیابان راه برود و بر روی زمین یک اسکناس 100$ را ببیند و خم شود تا اون را بردارد ، ضرر کرده !!!! او خانواده اش را که داشتند مثل پادشاه زندگی می کردند از خود دور کرد ، چون همسر او شوهرش را می خواست نه پول و همچنین فرزندان او ....او مثل یه رباط کار می کند تا انرژیش تموم شود و بمیرد .بیل گیتس با اون همه ثروت آرزو دارد به جاهایی برود که یک کارمند معمولی حقوق بگیر دولت آمریکا می گیرد، می رود . در عوض اون کارمند خیلی خوشبخت تر از امثال بیل گیتس است، چون ....

لينک ثابت |


جرعه ایی رویا


Sat 4 Jul 2009-10:48 AM -دختر شالیزارون

 

سکانس یک :

- می شد چیز دیگری باشم . از راسته ی احشام ، از دسته ی نباتات ، از تبار گل ها ، موران ... از جنس دخترکان هرزه ی خیابان ، ... اما نیستم ! منم ... و خلیفه ی خدا بر روی زمین .

سکانس دو :

- شاهزاده ایی که بی لشکر از شهر میره بیرون ؟! ... / - دنبال دلشه .... / - دنبال دلش ؟! / -دنبال عشقشه ... / - دنبال عشقش ؟! / -دنبال خودشه ...

سکانس سه :

- در سرزمینی که جوانانش خود را می فروشند تا آزادی بخرند و مردان با غیرتش کنار ایستاده اند تا زنان خود را سپر گلوله شان کنند ، من معشوق معمولی خود را لابه لای بوته ها پنهان خواهم نمود .

سکانس چهار :

- کام بک به سکانس سه ، پرانتز باز – من از معشوقه های عمومی بدم می آید – پرانتز بسته ، نقطه

سکانس پنج :

- Do you ever think about our love ? it is miracle ?!

- yeah , it is masterpiece !

سکانس شش :

- سرشتم سرنوشتم شد ، بهشتم باغ افسانه ، سرشت سوختن دارد ، بهشت بال پروانه ...

- شمع از پروانه زیرکانه تر میمیرد ...

سکانس هفت :

- مضحکه شده ایم ! گل های آفتابگردان هم دیگر به ما می خندند ...

- نه دلبرکم ، گل های آفتاب گردان هیچ وقت نمی خندند ! گل های آفتاب گردان به ما لبخند می زنند ...

               ...

       پ ن : شادی هایم را اینگونه به یاد بیاور / دختری که به حیاط خانه می رود / و تمام رویاهایش را / به روزهای خدا می سپارد ...

    پ ن ۲ : از غیبت احتمالی چند هفته ای مان پیشاپیش احساس شرمندگی نمی کنیم !

 

لينک ثابت |


from me with love !


Tue 30 Jun 2009-11:12 PM -دختر شالیزارون

عشق زماني بوجود مي آيد كه در شبي آرام ، به ستاره ها بنگري...
بين اون همه نور ، تنها يكي را انتخاب ميكني و تنها يكي از آن همه گل را دنبال ميكني...
آري ، عشق در زمان تنهايي به ياريت مي شتابد...
تو را از تنهايي در ميآورد...
هم توي جوان شور عشق بازي داري ، و هم او شيطنت هايي دارد...
با هم در يك فلك پيش ميرويد... آنقدر بهم نزديكيد كه انگار يكي هستيد...
آري در آسمان با ستاره ات ، شنا ميكني...
ولي اينها همه يك رويا بود... چرا كه تو اين پايين تنها نشسته اي و او هم سالهاست كه از تو فاصله ميگيرد...
راه او مرگ است و راه تو تنهايي.
مي خواهي باز پيدايش كني و ميسر خواهد شد ، چرا كه تو نيرويي فرازميني داري كه آنرا آسمانيان ، عشق گذاشتند.
در وجودت در آغوش او هستي ولي جسمت را گرو در زمين پر وهم گذاردي تا اين عشق تو ذره اي گناه مرتكب نشوي
آسمانيان تنها به رقص زيباي شما نگريستند و خود به شادي شما ، عاشق شده اند ...
آري همه به ستاره پر نور تو حسادت ميكنند ...
چرا كه يك نفر در آن دوردست ها هست كه به آن ستاره ي مُردني ، بينديشد و در ياد اورا زنده نگاه دارد.
حال ، ستاره ي تو در آسمانها مي درخشد به قدري كه خورشيد خانوم ، به وجه آمده و خود را در پشت ماه پنهان ساخته...
محبوبم ، براستي كه آسمانمان ، پر نور تر از پرتوهاي خورشيد پير شده ...
آزاده ي من ، حال دست سپيدت را در دستانم بسپار تا به اوج كمال پيش رويم...
محبوبم ، بيا كه مهتاب تو هميشگيست و همگان به نوراني بودنت غبطه مي خورند ...
ستاره ي من ، تويي كه آسمان تاريك من را در آن پايين جلا بخشيدي ...
بگذار سر به سينه ي عطر آگينت بگذارم تا از صداي طپش زندگاني ات متوجه زنده بودنم شوم كه باور كنم كه اينها يك رويا نيستند ...
آزاده ي من ، بگذار من هم به صحابي تو غوطه ور شوم .... چرا كه عشق مان تا ابد جاودان است ...
به يزدان قسم كه آن صحابي را به زايشگاه آسمانها مبدل خواهم ساخت...
معشوقم ، از نور تو و ارادت قلبيم ،‌ ستارگاني متولد خواهند شد كه نه به پر نوري تو باشند ولي بوي عطر سينه ي سپيد و روشن تو را مي دهند ...
آنگاهست كه خورشيدم مي شوي كه تا ابد به دورت مي چرخم و هو هو مي كنم ...
خورشيد من اكنون لحظه ي عطف توست ... بيا و برايم از بوي مهرت بگو كه ديوانه ي مغناطيست شده ام ...
بيا نزديك تر كه اكنون سياره اي پر قدرت هستم و مجنون نور و محبت تو .
من هم اكنون منتظر بوسه ات در باراني ترين روز منظومه خواهم ماند كه تو بهترين و نوراني ترين خورشيد كهكشانم هستي...


         

آه.... ! از اين پايين چه چشمكي مي زني و چه مغرورانه پيش مي روي ...
ستاره ي كوچك من ، برو و مهر من را هرگز فراموش مكن .
چرا كه من تنهاترين بودم كه تو را در كنار خود بوييدم و لمس كردم.
اي پرتو اميد من ، كاش من صحابي تو بودم تا به سمت معشوقت گام برميداشتي!
خورشيد من ،هنوز  حاضرم كه در اين پايين ،تنها در آغوش تو جان دهم.
اي نور بي همتاي من ، اكنون من هيچ ميشوم و آنگاه است كه ستاره اي كم نور خوام شد .
پر نورم ، تو را در آن عظمت خواهم يافت.چرا كه تازه راه من شروع شده.
آنقدر مي چرخم تا گِرد شوم .
آنقدر سعي ميكنم تا تو را در كنار خود بيابم.
حتي اگر بي نور و زشت شوم.
حتي اگر در اين راه سياه چاله اي شوم...
اگر چشم هاي بي نورم را هم از دست دهم ، بوي عطرت در همه ي خلقت جاريست و روحت را استشمام خواهم كرد.
بالاخره بدستت مي آورم ... و آنروز است كه در آسمانيان، دو خورشيد رصد خواهند كرد.
عزيزتر از جانم ،
آنقدر در اين جهان بيهوده و بي هدف ، پي تو گشتم تا همچون تن تبدار تو سپيد شدم.
افسونگر من ،‌ آنقدر براي ديدارت گريستم تا از آبشار اندوهم ، غرق شدم....
ستاره ي فروزان من ، زير اين آب ، ستاره اي سرد و تاريك شده ام.
بيا و با هم آغوشيت در كنار من ، مرا نوراني و زنده كن.
محبوبم ، خود را خورشيد خموش كردم ،‌تا جهان تنها يك خورشيد داشته باشد و آن ، تو باشي كه بهترينمي ...
محبوبم بيا و مرا از اين بهانه ها سيراب كن.
در اين اقيانوس غم و تنهايي ، تشنه ام .
فروزان من ،‌ تنها در گرماي تن ِ تبدارت ،‌سيراب خواهم شد.
تو خورشيد باش و من ماه سرد تو.
بگذار هستي تنها معشوق من را ببيند. من خود را فداي تو ميكنم اي ناز ِ من.
آزاده ي من ، خورشيد تابان من ، قول بده هميشه برايشان كسوف كني ...
تا تنها چشمان سفيد من از نور و گرماي تو سيراب شوم.
محبوبم من نگهبان تو از اين زمينيان خواهم بود.
اي هستي ِ من از هم نوازي ِ تو خرسندم حتي اگر با نزديك شدن به من ذوب شوم ، چرا كه در آغوش بهترينم جان خواهم داد.


 

لينک ثابت |


روزنه ایی به رنگ ...


Sun 28 Jun 2009-7:12 PM -دختر شالیزارون

 

آب؟ / بگو آب / و من روی تنت باران ببوسم

باد؟ / بگو باد / و من با موهایم باد بروبم برایت

خاک؟ / بگو خاک / و من طوطیای چشم کنم غبار قدمهایت را

آتش؟ / بگو آتش / و من کف دست‌هایم را / روی پوستت شعله‌ور کنم

برو!/ هرجا که می‌خواهی برو / اما دورتر از يک نفس نرو

کلمات را مثل گلبرگ / زير پای تو می‌ريزم/ که راه گم نکنی / و بر کاغذم بمانی

رحم؟ / تو بگو رحم کن / من خدا را بين نفس‌های تو /  به التماس می‌اندازم

خود را به نخ می‌کشم / به گردن تو می‌آويزم/ که بوی من/ خوابت را حرام کند

از نديدنت هی می‌ميرم / به اميد ديدنت / هی نو به نو / زنده می‌شوم

بوی نارنج می‌دهی / عشق من / بهار نارنج ها را به سخره میگیرم

آغوش؟ /تو بگو آغوش / که بودنت در دستانم را / از خيال به خاطره بدل کنم / که مرا در نبودنت تجزيه کند

خاطره ؟ / توبگو خاطره / تا من دریا را به طوفان وا دارم

شعر ؟/ تو شعر بگو / من تو را می نویسم / تو حرف بزن / من مست می شوم

تو بگو برف/ میگویم من ! / تو بگو آتش / می گویم تو !

با تو دیگر قندیل نخواهم بست / که از جنس آتشی  ...

                 با تو ... دریا مهربانی می کند ...

    پ ن 1 : من از پایان نترسیدم و آغاز کردم ...

 

لينک ثابت |


چقدر بوی دوست داشتنم را میدهی ...


Tue 23 Jun 2009-1:7 AM -دختر شالیزارون

 

كتاب ها دروغ نوشته اند وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند مسيح هم اگر باشي وسوسه عاشق شدن رهايت نخواهد كرد!

 

قلب را شایسته تر آن

که به هفت شمشیر عشق  در خون نشیند

و گلو را بایسته تر آن

که زیباترين نام ها را بگوید.

مرا دیگرگونه خدایی می بایست

شایسته آفرینه ای

که نواله ی ناگزیر را

گردن  کج نمی کند

و خدایی دیگرگونه آفریدم ...

 من در تو گم گشته ام ... مثل قطره ایی در باران ... مثل ابری در آسمان ... من در تو بسیاران بسیار گم گشته ام ..

پ ن 1 : از هر دو نفر که به هم  مى‌رسند / يکى گم شده است! / نگو پيش منى / اگر پرسيدند... / نگذار يکى‌مان  گم شود / در اين آشنايی..

پ ن 2 : از ابتدای این شعر تا پدرم در بیاید ، فریادت می زنم ...

 

لينک ثابت |


رفتیم تا بمانیم


Thu 7 May 2009-2:28 PM -دختر شالیزارون

می خواهم بانویی باشم از دیار فراموش شدگان ، غمی نیست و خو کرده ام به از یاد رفتن و از یاد بردن و زیستن ... تغییر کرده ام ، آنقدر که گاهی با خود غریبه می شوم با دیگر آدمیان بماناد !

و گریزه از شهر ، که با هزار انگشت ، به وقاحت ، پاکی آسمان را متهم میکند ...

دلمونو گرفتیم دستمونو شادی هارو تقسیم کردیم به بهای از دست دادنشون ... انگار که زاده شده ایم برای مردن ! حقیقت دنیا چیزی نیست که من اینجا با دردش بسازم ، وقتی خیلی ساده میشه دست رنج سالها زحمت رو یک شبه به گند کشید ... شده مثل این وطن ، چه کارهایی که برای وطن نکردیم ... یکی مان مردیم ، یکی مان نطق کردیم !!!

گفتیم باشد که ننویسیم تا مبادا روزی برسد که از دست و دلی بنویسیم که نارفیق بودند .. و همانا به که حدیث عشق در دفتر نباشد ، و لبخند را به فراخنای تهی فشاندن ... به راستی من جنگلی بودم و شبی از درختان تاریک ، اما آنکس که از تاریکی ام نمی هراسید در زیر سروهایم دامنه های گل سرخ می یافت ... سالهاست که از اعتبار این دوستت دارم های قدیمی گذشته ... اما دوست می داشتم دوستانم را ... با اینحال این آدمیان را بس که بیش از این آدمیتشان از زبان من زیر سوال نرود ...بودیم و کس پاس نمی داشت که هستیم ... باشد نباشیم و بدانند که بودیم ...

زمانه به من آموخت که به یاد سهراب وسیع باشم و تنها و سر به زیر و سخت ... میقات یعنی وعده گاه ... ورای این خانه ی کوچک که معبد مقدس من بود ، بی شک پلکانیست از نور که به بام همه ی دنیا منتهی میشود ... میترسم هرچه بیشتر اینجا بمانم ، بیشتر به عشق با همه ی عظمتش بدبین شوم !

... : ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند ولی چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم... یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ي چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم! ...ما،در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم...

این روز ها وهمه ی روزها مرثیه خوان روزهایی خواهم بود که مفت رفتند ... آی انسان های همیشه محدود ... لذت رهایی را به این حصار ها نفروشید !!!

پ ن 1 : در خواب مادرم را مرده دیدم ، با گریه بیدار شدنم یاد روزی انداخت مرا ، که بادکنکم از دستم رها شده به آسمان رفته بود ، و من به آن نگاه میکردم و گریه میکردم ....

پ ن ۲: خنده بر لب می زدم تا کس نداند راز من ... ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت ...

پ ن ۳ : بگوييد بر گورم بنويسند:زندگي را دوست داشت / ولي آن را نشناخت/ مهربان بود / ولي مهر نورزيد / طبيعت را دوست داشت / ولي از آن لذت نبرد / در آبگير قلبش جنب و جوشي بود / ولي کسي بدان راه نيافت / در زندگي احساس تنهايي مي نمود / ولي هرگز دل به کسي نداد/ و خلاصه بنويسيد: / زنده بودن را براي زندگي دوست داشت / نه زندگي را براي زنده بودن.../ همیشه برای دردهایم به دنبال مسیح می گشتم ! در حالی که گاهی یک استامینوفن کافی بود !کسی مرا هرس میکند دلبرکم ؛ از بلندترین شاخه ام تابوتی خواهد ساخت ... تا فرداهایم را با خود ببرد ..
آه .. چقدر شبیه یک عاشقانه ی مبتذل بود ! عاشقانه هایی برای هیچ کس !... فکر میکردم موندنی ام / فکر میکردم میقات تا ابد مال منه / زهی خیال باطل ... تمام شد !!!!!!!

لينک ثابت |



تمام حقوق اين وبلاگ متعلق به dokhtar_shalizaroon ميباشد.

 

- رفتن به بالای صفحه