تبليغاتX

دختر میقات نشین...

و رسالت من این خواهد بود .......... تا دو استکان چای داغ را ............ از میان دویست جنگ خونین........... به سلامت بگذرانم ............ تا در شبی بارانی ........... آنها را چشم در چشم هم نوش کنیم .......

دختر میقات نشین...

یا من احمقم که نمی فهمم/یا دیگران احمقندکه ادعای فهمیدن می کنند/در هر صورت همه ما احمقانه می اندیشیم

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: MY-OPERA



جرعه ایی رویا


Sat 4 Jul 2009-10:48 AM -دختر شالیزارون

 

سکانس یک :

- می شد چیز دیگری باشم . از راسته ی احشام ، از دسته ی نباتات ، از تبار گل ها ، موران ... از جنس دخترکان هرزه ی خیابان ، ... اما نیستم ! منم ... و خلیفه ی خدا بر روی زمین .

سکانس دو :

- شاهزاده ایی که بی لشکر از شهر میره بیرون ؟! ... / - دنبال دلشه .... / - دنبال دلش ؟! / -دنبال عشقشه ... / - دنبال عشقش ؟! / -دنبال خودشه ...

سکانس سه :

- در سرزمینی که جوانانش خود را می فروشند تا آزادی بخرند و مردان با غیرتش کنار ایستاده اند تا زنان خود را سپر گلوله شان کنند ، من معشوق معمولی خود را لابه لای بوته ها پنهان خواهم نمود .

سکانس چهار :

- کام بک به سکانس سه ، پرانتز باز – من از معشوقه های عمومی بدم می آید – پرانتز بسته ، نقطه

سکانس پنج :

- Do you ever think about our love ? it is miracle ?!

- yeah , it is masterpiece !

سکانس شش :

- سرشتم سرنوشتم شد ، بهشتم باغ افسانه ، سرشت سوختن دارد ، بهشت بال پروانه ...

- شمع از پروانه زیرکانه تر میمیرد ...

سکانس هفت :

- مضحکه شده ایم ! گل های آفتابگردان هم دیگر به ما می خندند ...

- نه دلبرکم ، گل های آفتاب گردان هیچ وقت نمی خندند ! گل های آفتاب گردان به ما لبخند می زنند ...

               ...

       پ ن : شادی هایم را اینگونه به یاد بیاور / دختری که به حیاط خانه می رود / و تمام رویاهایش را / به روزهای خدا می سپارد ...

    پ ن ۲ : از غیبت احتمالی چند هفته ای مان پیشاپیش احساس شرمندگی نمی کنیم !

 

لينک ثابت |


from me with love !


Tue 30 Jun 2009-11:12 PM -دختر شالیزارون

عشق زماني بوجود مي آيد كه در شبي آرام ، به ستاره ها بنگري...
بين اون همه نور ، تنها يكي را انتخاب ميكني و تنها يكي از آن همه گل را دنبال ميكني...
آري ، عشق در زمان تنهايي به ياريت مي شتابد...
تو را از تنهايي در ميآورد...
هم توي جوان شور عشق بازي داري ، و هم او شيطنت هايي دارد...
با هم در يك فلك پيش ميرويد... آنقدر بهم نزديكيد كه انگار يكي هستيد...
آري در آسمان با ستاره ات ، شنا ميكني...
ولي اينها همه يك رويا بود... چرا كه تو اين پايين تنها نشسته اي و او هم سالهاست كه از تو فاصله ميگيرد...
راه او مرگ است و راه تو تنهايي.
مي خواهي باز پيدايش كني و ميسر خواهد شد ، چرا كه تو نيرويي فرازميني داري كه آنرا آسمانيان ، عشق گذاشتند.
در وجودت در آغوش او هستي ولي جسمت را گرو در زمين پر وهم گذاردي تا اين عشق تو ذره اي گناه مرتكب نشوي
آسمانيان تنها به رقص زيباي شما نگريستند و خود به شادي شما ، عاشق شده اند ...
آري همه به ستاره پر نور تو حسادت ميكنند ...
چرا كه يك نفر در آن دوردست ها هست كه به آن ستاره ي مُردني ، بينديشد و در ياد اورا زنده نگاه دارد.
حال ، ستاره ي تو در آسمانها مي درخشد به قدري كه خورشيد خانوم ، به وجه آمده و خود را در پشت ماه پنهان ساخته...
محبوبم ، براستي كه آسمانمان ، پر نور تر از پرتوهاي خورشيد پير شده ...
آزاده ي من ، حال دست سپيدت را در دستانم بسپار تا به اوج كمال پيش رويم...
محبوبم ، بيا كه مهتاب تو هميشگيست و همگان به نوراني بودنت غبطه مي خورند ...
ستاره ي من ، تويي كه آسمان تاريك من را در آن پايين جلا بخشيدي ...
بگذار سر به سينه ي عطر آگينت بگذارم تا از صداي طپش زندگاني ات متوجه زنده بودنم شوم كه باور كنم كه اينها يك رويا نيستند ...
آزاده ي من ، بگذار من هم به صحابي تو غوطه ور شوم .... چرا كه عشق مان تا ابد جاودان است ...
به يزدان قسم كه آن صحابي را به زايشگاه آسمانها مبدل خواهم ساخت...
معشوقم ، از نور تو و ارادت قلبيم ،‌ ستارگاني متولد خواهند شد كه نه به پر نوري تو باشند ولي بوي عطر سينه ي سپيد و روشن تو را مي دهند ...
آنگاهست كه خورشيدم مي شوي كه تا ابد به دورت مي چرخم و هو هو مي كنم ...
خورشيد من اكنون لحظه ي عطف توست ... بيا و برايم از بوي مهرت بگو كه ديوانه ي مغناطيست شده ام ...
بيا نزديك تر كه اكنون سياره اي پر قدرت هستم و مجنون نور و محبت تو .
من هم اكنون منتظر بوسه ات در باراني ترين روز منظومه خواهم ماند كه تو بهترين و نوراني ترين خورشيد كهكشانم هستي...


         

آه.... ! از اين پايين چه چشمكي مي زني و چه مغرورانه پيش مي روي ...
ستاره ي كوچك من ، برو و مهر من را هرگز فراموش مكن .
چرا كه من تنهاترين بودم كه تو را در كنار خود بوييدم و لمس كردم.
اي پرتو اميد من ، كاش من صحابي تو بودم تا به سمت معشوقت گام برميداشتي!
خورشيد من ،هنوز  حاضرم كه در اين پايين ،تنها در آغوش تو جان دهم.
اي نور بي همتاي من ، اكنون من هيچ ميشوم و آنگاه است كه ستاره اي كم نور خوام شد .
پر نورم ، تو را در آن عظمت خواهم يافت.چرا كه تازه راه من شروع شده.
آنقدر مي چرخم تا گِرد شوم .
آنقدر سعي ميكنم تا تو را در كنار خود بيابم.
حتي اگر بي نور و زشت شوم.
حتي اگر در اين راه سياه چاله اي شوم...
اگر چشم هاي بي نورم را هم از دست دهم ، بوي عطرت در همه ي خلقت جاريست و روحت را استشمام خواهم كرد.
بالاخره بدستت مي آورم ... و آنروز است كه در آسمانيان، دو خورشيد رصد خواهند كرد.
عزيزتر از جانم ،
آنقدر در اين جهان بيهوده و بي هدف ، پي تو گشتم تا همچون تن تبدار تو سپيد شدم.
افسونگر من ،‌ آنقدر براي ديدارت گريستم تا از آبشار اندوهم ، غرق شدم....
ستاره ي فروزان من ، زير اين آب ، ستاره اي سرد و تاريك شده ام.
بيا و با هم آغوشيت در كنار من ، مرا نوراني و زنده كن.
محبوبم ، خود را خورشيد خموش كردم ،‌تا جهان تنها يك خورشيد داشته باشد و آن ، تو باشي كه بهترينمي ...
محبوبم بيا و مرا از اين بهانه ها سيراب كن.
در اين اقيانوس غم و تنهايي ، تشنه ام .
فروزان من ،‌ تنها در گرماي تن ِ تبدارت ،‌سيراب خواهم شد.
تو خورشيد باش و من ماه سرد تو.
بگذار هستي تنها معشوق من را ببيند. من خود را فداي تو ميكنم اي ناز ِ من.
آزاده ي من ، خورشيد تابان من ، قول بده هميشه برايشان كسوف كني ...
تا تنها چشمان سفيد من از نور و گرماي تو سيراب شوم.
محبوبم من نگهبان تو از اين زمينيان خواهم بود.
اي هستي ِ من از هم نوازي ِ تو خرسندم حتي اگر با نزديك شدن به من ذوب شوم ، چرا كه در آغوش بهترينم جان خواهم داد.


 

لينک ثابت |


روزنه ایی به رنگ ...


Sun 28 Jun 2009-7:12 PM -دختر شالیزارون

 

آب؟ / بگو آب / و من روی تنت باران ببوسم

باد؟ / بگو باد / و من با موهایم باد بروبم برایت

خاک؟ / بگو خاک / و من طوطیای چشم کنم غبار قدمهایت را

آتش؟ / بگو آتش / و من کف دست‌هایم را / روی پوستت شعله‌ور کنم

برو!/ هرجا که می‌خواهی برو / اما دورتر از يک نفس نرو

کلمات را مثل گلبرگ / زير پای تو می‌ريزم/ که راه گم نکنی / و بر کاغذم بمانی

رحم؟ / تو بگو رحم کن / من خدا را بين نفس‌های تو /  به التماس می‌اندازم

خود را به نخ می‌کشم / به گردن تو می‌آويزم/ که بوی من/ خوابت را حرام کند

از نديدنت هی می‌ميرم / به اميد ديدنت / هی نو به نو / زنده می‌شوم

بوی نارنج می‌دهی / عشق من / بهار نارنج ها را به سخره میگیرم

آغوش؟ /تو بگو آغوش / که بودنت در دستانم را / از خيال به خاطره بدل کنم / که مرا در نبودنت تجزيه کند

خاطره ؟ / توبگو خاطره / تا من دریا را به طوفان وا دارم

شعر ؟/ تو شعر بگو / من تو را می نویسم / تو حرف بزن / من مست می شوم

تو بگو برف/ میگویم من ! / تو بگو آتش / می گویم تو !

با تو دیگر قندیل نخواهم بست / که از جنس آتشی  ...

                 با تو ... دریا مهربانی می کند ...

    پ ن 1 : من از پایان نترسیدم و آغاز کردم ...

 

لينک ثابت |


چقدر بوی دوست داشتنم را میدهی ...


Tue 23 Jun 2009-1:7 AM -دختر شالیزارون

 

كتاب ها دروغ نوشته اند وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند مسيح هم اگر باشي وسوسه عاشق شدن رهايت نخواهد كرد!

 

قلب را شایسته تر آن

که به هفت شمشیر عشق  در خون نشیند

و گلو را بایسته تر آن

که زیباترين نام ها را بگوید.

مرا دیگرگونه خدایی می بایست

شایسته آفرینه ای

که نواله ی ناگزیر را

گردن  کج نمی کند

و خدایی دیگرگونه آفریدم ...

 من در تو گم گشته ام ... مثل قطره ایی در باران ... مثل ابری در آسمان ... من در تو بسیاران بسیار گم گشته ام ..

پ ن 1 : از هر دو نفر که به هم  مى‌رسند / يکى گم شده است! / نگو پيش منى / اگر پرسيدند... / نگذار يکى‌مان  گم شود / در اين آشنايی..

پ ن 2 : از ابتدای این شعر تا پدرم در بیاید ، فریادت می زنم ...

 

لينک ثابت |


رفتیم تا بمانیم


Thu 7 May 2009-2:28 PM -دختر شالیزارون

می خواهم بانویی باشم از دیار فراموش شدگان ، غمی نیست و خو کرده ام به از یاد رفتن و از یاد بردن و زیستن ...  تغییر کرده ام ، آنقدر که گاهی با خود غریبه می شوم با دیگر آدمیان بماناد !

و گریزه از شهر ، که با هزار انگشت ، به وقاحت ، پاکی آسمان را متهم میکند ...

دلمونو گرفتیم دستمونو شادی هارو تقسیم کردیم به بهای از دست دادنشون ... انگار که زاده شده ایم برای مردن ! حقیقت دنیا چیزی نیست که من اینجا با دردش بسازم ، وقتی خیلی ساده میشه دست رنج سالها زحمت رو یک شبه به گند کشید ... شده مثل این وطن ، چه کارهایی که برای وطن نکردیم ... یکی مان مردیم ، یکی مان نطق کردیم !!!

گفتیم باشد که ننویسیم تا مبادا روزی برسد که از دست و دلی بنویسیم که نارفیق بودند .. و همانا به که حدیث عشق در دفتر نباشد ، و لبخند را به فراخنای تهی فشاندن ... به راستی من جنگلی بودم و شبی از درختان تاریک ، اما آنکس که از تاریکی ام نمی هراسید در زیر سروهایم دامنه های گل سرخ می یافت ... سالهاست که از اعتبار این دوستت دارم های قدیمی گذشته ... اما دوست می داشتم دوستانم را ... با اینحال این آدمیان را بس که بیش از این آدمیتشان از زبان من زیر سوال نرود ...بودیم و کس پاس نمی داشت که هستیم ... باشد نباشیم و بدانند که بودیم ...

زمانه به من آموخت که به یاد سهراب وسیع باشم و تنها و سر به زیر و سخت ... میقات یعنی وعده گاه ... ورای این خانه ی کوچک که معبد مقدس من بود ، بی شک پلکانیست از نور که به بام همه ی دنیا منتهی میشود ... میترسم هرچه بیشتر اینجا بمانم ، بیشتر به عشق با همه ی عظمتش بدبین شوم !

... : ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند ولی چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم... یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ي چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم! ...ما،در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم...

این روز ها وهمه ی روزها مرثیه خوان روزهایی خواهم بود که مفت رفتند ... آی انسان های همیشه محدود ... لذت رهایی را به این حصار ها نفروشید !!!

پ ن 1 : در خواب مادرم را مرده دیدم ، با گریه بیدار شدنم یاد روزی انداخت مرا ، که بادکنکم از دستم رها شده به آسمان رفته بود ، و من به آن نگاه میکردم و گریه میکردم ....

پ ن ۲: خنده بر لب می زدم تا کس نداند راز من ... ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت ...

پ ن ۳ : بگوييد بر گورم بنويسند:زندگي را دوست داشت / ولي آن را نشناخت/ مهربان بود / ولي مهر نورزيد / طبيعت را دوست داشت / ولي از آن لذت نبرد / در آبگير قلبش جنب و جوشي بود / ولي کسي بدان راه نيافت / در زندگي احساس تنهايي مي نمود / ولي هرگز دل به کسي نداد/ و خلاصه بنويسيد: / زنده بودن را براي زندگي دوست داشت / نه زندگي را براي زنده بودن.../ همیشه برای دردهایم به دنبال مسیح می گشتم ! در حالی که گاهی یک استامینوفن کافی بود !کسی مرا هرس میکند دلبرکم ؛ از بلندترین شاخه ام تابوتی خواهد ساخت ... تا فرداهایم را با خود ببرد ..
آه .. چقدر شبیه یک عاشقانه ی مبتذل بود ! عاشقانه هایی برای هیچ کس !... فکر میکردم موندنی ام / فکر میکردم میقات تا ابد مال منه / زهی خیال باطل ... تمام شد !!!!!!!

لينک ثابت |





طراح قالب:دختر شاليزارون



تمام حقوق اين وبلاگ متعلق به dokhtar_shalizaroon ميباشد.

 

Homayoon Shajarian...