تبليغاتX

دختر میقات نشین...

................. شازده کوچولو چي مي خواي ................. روي زمين جاي تو نيست ................. اينجا اميدي به سحر ................. براي فرداي تو نيست ................. آفتاب ، غروبي نداري ................. روزاي خوبي نداري ................. واسه سفر به ناکجا ................. يه اسب چوبي نداري ................. شازده کوچولو اون بالا ................. که غم آب و نون نبود ................. خونه به دوشي شب و روز ................. بهونه ي جنون نبود ................. يه وقت مثله ماها نشي ................. خسته ، کلافه ، نيمه جون تو حسرت يه تيکه ابر ................. ديدن يه رنگين کمون ................. اينجا ديگه نشونه ايي ................. از گل سرخ و لاله نيست ................. کنارماه دوديمون ................. نشونه هاي هاله نيست ................. تو شب ها جاي ستاره ................. سکه شماري مي کني ................. با گلهاي پلاستيکي ................. فصل رو بهاري مي کني ................. کي گفته اينجا بموني ................. پاشو برو به آسمون ................. همونجا پيش گل سرخ ................. تو خونه ي خودت بمون ..................

دختر میقات نشین...

من آخرین رهگذرم تو این خیابون بلند -- دیر اومدم که زود برم دل به صدای من نبند

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: delkhoshihaye - bikhodi



گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه...


Mon 7 Jul 2008-7:40 PM -دختر شالیزارون

اهل سرزمین گل و بلبلم ... رو یاهامو ... آرزو هامو ... خاطره هامو... مصادره کردن .دست راستم توقیفه ... نوک مدادم شکسته ... یه خیاط باشی ناشی با نخ و سوزن لبامو بسته... اما هنوز زنده ام... اگه نفس کشیدن تنهای معنای زنده بودن باشه ... اگه زندگی همین جون دادن دم به دم باشه ... هنوز زنده ام ...

                 آیینه شدیم... ترسیدیم از هر نقش

                 خود را در ما بفکن          

                باشد که فراگیرد هستی مارا و دگر نقشی ننشیند در ما...

این روزها زندگی روال عادی اش را ژیدا کرده ... می روم می آیم ... عمرم به رفت و آمد می گذرد ...به عبور از خم جاه ها و کوچه های شهرم ...تنها و ژیاده ... بی هیچ هراسی ... بی هیچ ترسی ... بی هیچ عشقی ...می روم می آیم .

نفس می کشن ثانیه هایی سرشار از اندوه را ... در زندان آلکاتراس بزرگ می شوم.. دو سال و اندی ب ژایان مسخره ترین محکومیت مانده... می روم ی آیم ...

به کسانی دل می بندم که حزب بادند...امروز رفیقند و فردا نا رفیق ...مثل همه ... مثل تو ...

می روم .. می آیم ... ذوق کودکانه ام را تنها به باد بی سامان می دهم ... به درخت عاشق می شوم... به آسمان نماز می برم...با سبزه همبستر می شوم ... باران را می بوسم.. عشق بازی با باد.

روز شمار تاریخم .. روزشمار زندگی .. روز شمار طلوع و غروب های دیگر این شهرم.. روزشمار تک تک ثانیه هایی که نیستی ...عجیب دلتنگ و از دلتنگی ام عجیب شاد ... که هنوز دلی دازرم برای تنگ شدن ... بر عکس همه ... بر عکس تو..

در پیچ ها و راهروهای زندان با همسلولی های بی جانی می سازم و زندانبانانی عبوس .. دیگر خرده نمی گیرم.. از هیچ چیز و هیچ کس... آخرین حرفی که غمگینم کرد لکچر بیوگرافی پسرک بغل دستی ام با لبخند بغض بود : آی لاو دارک نس آو نای بی کاز دت ایز د سیم کالر ویت مای لایف تایم  ...ای تی سی .- نه تو ! - عجیب اینکه انجا در دنیای مردگان ...هنوز در چشمان هم سلولی ات هرزگی را می نوشی و گنگ میشوی...

اینگونه بود حال من -- در رهگذار باد نگهبان لاله بود -- روزگار غریبیست نازنین ...

 

لينک ثابت |


آسمانم شده جولانگه زاغان ... هیهات ....


Mon 17 Mar 2008-10:7 AM -دختر شالیزارون

 

باید پشیمان شد از این همه روزهای معمولی
                                                                                    از خودم ...
که آهسته آهسته به خود فرشی احساسم عادت می کنم ...


از پایان که پرسیدند سکوت می کنم ، لبخندی می زنم  با اینهمه باز تنها تو بدان که لبخند همیشه لبخند نیست . حالا هرچند دستانم را تنها غریبگانی تمنا می کنند که یاد همان راسوی وحشت می افتم و  بجای تو دلتنگی هایم را تنها با چشم های هیز مانی رفع میکنم و ( گناه در به دری چشم هایم به گردن توست ) همه ی حواسم را جمع می کنم که این میان دل آذین نشکند و سرگردانی اینکه گناه دل شکسته ی خود را گردن چه بگذارم و همه و هیچ ... تنها لبخندی میزنم که حتما خدا هست و لابد اتفاقی خواهد افتاد ... انگار نه انگار این اتفاق ها سالهاست گولمان زدند ... اتفاقاتی که من گردن تو و تو گردن قسمت می اندازی ...
بعد ها می فهمی ... آنقدر  می گویی برو و کسی نباشد برود ، آنقدر بگویی و کسی نباشد بفهمد می گویی ، دست بر نداری و کسی نباشد دست بگذارد ، و کسی نباشد بفهمد می گویی  نرو ، و برود ...
آنوقت یاد من می افتی که می دانستی اینها غریو نومیدانه ی مرغی پرشکسته است که تو می دانستی که سقوط می کند و به روی خود نیاوردی ، مانند کسانی که چهره هاشان از هزار فانوسک حیله چراغان است و بال های سفید مقدسشان را از سلاخی هزار قو به غنیمت گرفته اند ، بدون آنکه آواز واپسینشان را رخصت داده باشند ...
آن زمانی که آسمان بی ابر بی بارانت را به طوفان چشمان گریان من امان می جستی، و به تایید بی حوصله ی گونه ات ، هرگز در چشمان گریانم ننگریستی تا دستانت جوینده ی نمی بارانم برای من نباشد ...
بس کن ای دل ساده ، صفحه صفحه برای که گریه می کنی ...

            شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت  .... ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم ....گفت خود دادی به ما دل حافظا ... ما محصل بر کسی نگماشتیم....

 تا پیش ازین شهادت می دادم که خدا را در قالب آدمی به چشم دیده ام و تداوم را در عشق ...نیشخندی...
رویش گناه را در چشمانش دیدم ، مسکوت ماندم تا او به هرزه رود و من قدیسه شوم ، غافل از آنکه او قدیسه شد و من همانی ماندم که بودم ... قدیس وانمودن را چه لازم است که آنچنان بنشیند که آفتاب هاله بر گرد صورتش شود ، که آن دشنه ی پنهانا آشکارا از پیش حجت به حقانیت این رسالت تمام کرده ، اما با سرودی خوش بدرقه اش میکنم که حتی شیطان نیز فرشته ی برتر بود .
گزمه ها قدیسانند ، گزمه ها قدیسانند ، گزمه ها قد ... ( به یاد شاملوی بزرگ قطع با صدای گلوله ) ببین چه کرد ! حالا حتی به صداقت چشمان خودم هم اعتماد ندارم وگرنه دیری کزین پیش دانسته بودم که آنچه که در پاکی آسمان نقش بسته ، جز تصویر دور دست خیالی نبود .
آنسان که واژه ها مفهوم ابتدایی خود را از کلام دریغ کردند ، با شگفتی دریافتم که واژه ی عشق ، جز تمرین حرف ع ش ق در کلاس اکابر نیست ! آن هم در جایی که سرنوشتم نوشتن بود و سرگذشتم از سر گذشتن ... نیشخندی ...
من شاهد سقوط و تباهی و زوال بودم ، وقتی که شانه به شانه ی تفریط میرفت ، فهمیدم که سکوت ادامه ی تمام پشیمانی هاست ، سکوتی که سکوت مردگان را هم آشفته می کرد چه برسد به منه ...
وقتی که حتی حرکت پشه ایی از کنارش مسیرش را عوض می کند ، مثل یک پرسش بی پاسخ بر لب سرد زمان می ماسد ، چقدر خوب بود مثل سهراب بی سوال باشم ... مثل او ...
ندا داد : "عطر دور ترین گل می باید عسل شود " زنبورک ما نمی دانست که عطر گل ، خاطره ی عطر کسی ست که نمی داند کیست ! می آید یا رفته ست .. تنها می گفت که نیست ... آنچه می جوید طوماری از تعاریف است ، وانچه می خواهد تندیسی ست موزه ی مردم شناسی را ...!
به سکوت قسم که بی بهانه ی رفتن می شد اگر می دانست که زین پس ، کلامی پژواک تمنایش نیست ، دستی بر آستانه ی در آمدنش را دعا نمی کند ، و هوایی حوالی خوابهاش بارانی نمی شود ...

پ ن ۱ : ای دل ساده ... برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور . گججشک ها را از اطراف شلتوک ها کیش کن که قند شهر دروغی بیش نبوده ... امان همبازی کودکی ها .... می بینی عشق این آدمک های عصر ما را که به پشیزی هم نمی ارزد ؟ باز هم صداقت و صفای همان قایم باشک کودکی ها که مردانه قایم می شدیم و مردانه سک سک می کردیم ...

پ ن ۲ : گوشی تی وی مو دزدیدن ( بغض ) دلم سوخت . نفرین تو هم عجب می گیره ها !

پ ن ۲ :حافظ اندیشه کن از تاریکی خاطر یار .. برو از درگهش این ناله و فریاد ببر ... لحظه های خداحافظی که نزدیکند ...دلکم نترس ... گریه نکن .. بی نصیب خواهم رفت  ... 

 پ ن ۴ : ما ته نشین شده ایم در خاطراتی اتفاق نیافتاده ...دیگر هیچ حادثه ایی سیاه پوشمان نمی کند .... ما سپید ها را هم سیاه زندگی کرده ایم دلبرکم ...

 

لينک ثابت |


پاک کن از حافظه ات شور غزل های مرا - شاعر مرده ام بخوان گور علايقم بگو


Wed 23 Jan 2008-7:22 PM -دختر شالیزارون

                

                ... : نترس و بيا تا کلاممان آغاز عشق باشد

جمله ايست عجيب ؛ عجيب که در کهن ساليه من هنوز کسی عاشق است : کسی که او نيست : ظلمت غليظ تر ازين نمی شود

... : آ... پير شديا
آ ... : چرا اينو ميگی ؟
... : من نمی گم  موهای سپيد و چين و چروکای روی پيشونيت ميگه . مگه چند سالته ؟
آ ... : هنوز بيست سالم نشده .
... : حتما عاشقی ؟
آ ... : هر کی عاشقه پير ميشه ؟
... : نه اما واسه تو زوده .
آ ... : عاشقی يا پپپپيری ؟
... : هر دوتاش
آ ... : هيچ کدومش آخه غم دنيا رو دوشمه
... : غم دنيات چيه ؟ حتما عشقت تنهات گذاشته ؟
آ ... : اينقدر عشق عشق نکن . دل من تنها به چشمی خيره شد شايد بيابد نهانگاه اميد و آرزو را ؛ دريغا آن دو چشمه آتش افروز ... نميدونم مجذوب کجا آباد دنياست...
... : پس در حسرت چشمی رو به پايانی ؟
آ ... : نه . اون چشمه درد منو نفهميد ؛ نخواست بفهمه ؛ عشق در زمانه ی من واژگون است ؛ مرد قصه ی من افسوس تنها مرد قصه است ؛ در حسرت حسرتی ديگر رو به پايانم ...

به جای عشق و جستجوی جوهر نيلی می شود چيزهای ديگری نوشت - کودک - خرگوش - پروانه ... و من چقدر دلم می خواست شبهای تنهاييم که از تو نمناکست  در آغوش او همه ی داستانهای پروانه ها را از زبانش بشنوم بی نهايت بار ...
بی خيال از زندگی امروزم  يادم ميايد روزگاری ساده لوحانه صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه های وحشی را برايش جمع ميکردم اما به چه کار آيدش ... در اين لحظات پر شتاب شبانه که به غفلت آن چرای بی جواب گذشت ديگر حتی فرصت دروغ هم برايم نمانده است وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازت گوش ميدادم که در آن می خواندی :  من تو را دوست ميدارم ...
هر شب در گهواره از گريه تاسه می رود کودک کر و لالی که منم ... هراسان از حقايقی که چون باريکه ايی از نور از سطح پهن پيشانی ام ميگذرد .. همين است ... برای زندگی بيهوده  دنبال معنای ديگری نمی گردم ... تا ابد در شب کوچک من دلهره ی ويرانيست ...

من همونم اونکه حرفی تازه تر داشت / اون پرنده که یه روزی بال و پر داشت

دستها بالا بود / هر کسی سهم خودش را طلبيد / سهم هر کس که رسيد  / داغ تر از دل ما بود / اما نوبت من که رسيد / سهم من يخ زده بود / سهم من چيست مگر / يک پاسخ / پاسخ يک حسرت / سهم من کوچک بود قدر انگشتانم / عمق آن وسعت داشت / وسعتی تا ته دلتنگی ها / شايد از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ...

  پ ن ۱ : به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرصاد / زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست/ بهتر آنست که برخیزم رنگ را بردارم و به روی تنهایی خود طرح مرغی بکشم ...

پ ن 2 : سری سربلند و دلی سربه زیر . ازین دست عمری به سر برده ایم . اگر دل دلیل است آورده ایم . اگر داغ شرط است ما برده ایم . اگر دشنه ی دشمنان گردنیم . اگر خنجر دوستان برده ایم . گواهی بخواهید اینک گواه . همین زخم هایی که نشمرده ایم ...  

لينک ثابت |


عشق بازی روی سطر های شکسته...


Sat 1 Dec 2007-11:50 AM -دختر شالیزارون

من شکسته ترین فریادم

در سرزمین سکوت ..

که با تازیانه ی مرگ به زیستنم فرا می خوانند

مرا در اوج بلندی ها رها می سازند

که با افتادن زنده بمانم ...

 

 

خیابونای بلند - چتر های سیاه تو بارون – ترک های تنهایی- غربت - غربت – غربت – حتی وقتی که به حرف زدن به زبون مادریت هم منفی میدن /طبقه ی ۴ دانشکده علوم -  چشم های هرزه – دوستی های چند روزه- زندگیه چند روزه – خراب – خراب – خراب / دوستای قدیمی – نسیم رفتن ها – تنهایی ها - /خستگی / عشق بیگانه – بچگانه – احمقانه / استاد شیدایی: آخرش چی آ... می خوای بری اکس ، شیشه ، کراک ، خودکشی ؟!/ خاطرات ... بازیا – شعرا: عروسکه قشنگه من قلمز بوشیده ... تو رختخوابه مهمله .../ جنوب .. کلاجای لب دریا .. گوش ماهی – گربه های ولگرد – قشم - عروسک - عروسک – سینما بی سقف هدیش – فیلم شیدا – آقا در رو ببند پشه میاد – بعد استخر ماشینه امیر  ( سرما تو مرداد داغ جنوب )بیابونا – این کولر بی صاحاب رو ...- آسمون ابریه اما دیگه بارون نمی یاد ،اونکه من ... ما اینجا چه کاره ایم ؟! / اتوبوس شماره 1+12 –خرمشهر – بریم – شام وسط میدون اندیمشک ، بوق بوق –آقای کاظمی گل  بچینیم سوت می زنن ؟ - بیرجند – ساعت 3 شب – قهوه خونه – ما گم شدیم اینجا خارجه هست ؟ - عالی بند - پارسی منش /  رودبار :دستامون اگر که دوره .. دلامون که .../ جمکران – ساعتها سکوت – نگاه – سبز – این مردم اینجا چی می خوان ؟! – اذان صبحه ، نماز نمی خونی ؟/گنبد طلا –کبوترای حرم – غریب آشنا – بغض ... / سفره خونه ی شیخ زاهد – ابری – مه آلود – تولد / یاد / عسل – شیما – مر...- شا ...- سا ... - ... - ای روزگار / احساس نری که تشنه ی ماده ست / بشکند دست رستم که خنجر از پشت زدن را رسمه پهلوانی کرد / سر هر کوه رسولی دیدند – ابر انکار به دوش آوردند – باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارند – جیبشان را پره عادت کردیم .../ پسرانی که به من ... هنوز به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند  که یک شب باد او را با خود برد.../وات یو کیپ می فور ؟ / غصه – حسرت داشتن مادری که ... خداجون  ... نه نه – ناشکری نه /وول خوردن تو دیکشنری ها  - آکسفورد – لانگمن – نات /شعرای کریس دی برگ / یاد تو / آهنگی که از پلیر اسقاطی اتاق میاد و باز یاد تو : بعد مردنم - وقت پژمردنم - یادت نره - غصه خوردنم - می دونی وقتی که باشم - یا اگه حتی نباشم - یا اگه از تو جدا شم - می میرم برات ... / پنچره – پشت شیشه تا بخواهی شب / عشق تا بخواهی سرد – ببخشید آقا شما پتو هست خدمتتون ؟! –نمردیم و معنی عشقم فهمیدیم  / نابینای مادرزاد /سهم هوای پاکم را دیگر ستاره چینان تاراج کرده اند / روسپیانی که کلاه از سر میگیرند و تمنای سیب می کنند – چون من ! / سیب – میوه ی ممنوعه /عشق من سیب را می شوید ، می شوید ، می شوید تا هیچ ! / شالیزار – مترسک – مترسک شالیزار / کوچولوی قشنگ من خوشبختی ها از آن توست / گریه بی گریه / حرفم که تمام شد به چشمانم خیره نشو – شتاب کن – از حوالی باران تا کمی بعد از آ ن –مردم شتاب می کنند – مردم باش ! / من با دهان گشوده و دهنی ناسیراب میمیرم و تو بی نگاه و سرود خوان به برق عفیف حباب ها می نگری / خیالی نیست / رسالت دیگری در میان نبود – من به این رباط آمده بودم تا تو را زندگی کنم و بمیرم ... – هرچقدر هم تشنه لب باز خیالی نیست ... / نقطه /

 

سخت... چقدر زمان کوتاه است .. برای تفهیم آنچه به آن ایمان نداریم

چه راهیست غمگین که بودن گاه در آن - چون غباری نامفهوم گم می شود ...

 

 

لينک ثابت |


درد را از هر سو نوشتيم درد بود


Fri 21 Sep 2007-5:58 PM -دختر شالیزارون

 

و عشق صداي فاصله هاست..

           صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند..

                      نه ، نه ؛ صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند ..

 

مادربزرگ ..

گم كرده ام در هياهوي شهر

                            - آن نظر بند سبز را -

كه در كودكي بسته بودي به بازوي من

                                   - در اولين حمله ي ناگهاني تاتار عشق ! -

خمره دلم بر ايوان سنگ و سنگ شكست

                                دستم به دست دوست ماند ..

                                                          پايم به پاي راه رفت ..

 - من چشم خورده ام -

        من چشم خورده ام!

                         من تكه تكه از دست رفته ام ..

                                                         در روز روز زندگاني ام ..

 

 

و گريز از شهر/كه با هزار انگشت/به وقاحت/پاكي آسمان را متهم ميكند ... 

پ ن 1 :در همين امروزه بي منطق / به صداقت عاميانه ي خود مشكوكم / و اين پنجره ها كه به آنسوي حيرتم باز مي شوند/ و جانوراني كه از پشت آنها در آمد و رفتند / به فلسفه بدبينم / بين خدايانمان بماند / ميل غريبانه ايي پيدا كرده ام به خنديدن به تحكم اشيا / جور غريبي مي خندم / دلت ريش در مي آورد اگر بشنوي/ خلا صه ات كنم نازنين اينگونه است حال من/نوشته هاي جديد را امتحان ميكنم /دوستان جديد/قيافه جديد/فكر جديد...نه فكرم همان قديمي بماند بهتر است/مثل همين امروزه بي منطق! / تو را جديد نمي خواهم !/بين خودمان بماند خدا به من قولهايي داده!

 

پ ن 2 : اي شرم ، اي كبود ، تنها براي مردمك چشمهاي او بود گر مي پرستيدمت! / حالا ديگر از چه توان گفت ... اينجا سرد است !

 

پ ن 3 : چيزي حدوده يك قرن و اندي و به حسابي صد سال كبيسه از نوشتن انصراف داده ام .. شايد وقتي ديگر باز توبه شكستم ...

 

پ ن ۴ : چه امید عبپی بستم من/به مترسک! که بپاید سر جالیزم را/بهتر این است که خود برخیزم ...

 

                                                                        دخمل افشلده ی شالیزار

لينک ثابت |


تنها تو ميداني ، تو ميداني ، تو ميداني...


Thu 13 Sep 2007-12:57 PM -دختر شالیزارون

 

   ساده است نوازش سگی ولگرد

                         شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی میرود

                                                            و تنها گفتن که سگ من ...

   ساده است ستایش گلی

                         چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب می باید داد ...

  ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنی

                                 / بی احساس عشقی/

                               او را به خود وانهادن و گفتن که نمی شناسمش

   ساده است لغزش های خود را شناختن

        با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من اینچنینینم!

   ساده است که چگونه می زییم

                                    باری، زیستن سخت ساده است و...

آي...!

با شمايم ... آي!

اي شمايان! با شمايم، با ... شما .. البته مي بخشيد !

هان ، ديدي ؟ همينجايم،همينجا ، كهكشاني آنسوي خورشيد.

در مدار غربت جاويد/در كنار حق/در دل تاريكي مطلق.

اندكي اينسو ترك،آري همين جايم .

چون شما ؟ آه نه ، هرگز! مبادا اين! كه در آن ناميده روشن تان فرود آيم.

كيستم ؟!يك تكه تنهايي/ترستان بيهوده است از من/ آري ، آري تك و تنهايم / در همين خاموشي تاريكتر از ترس

و شما را در شهود روشني ناميده هاتان خوب ميبينم/خوب مي پايم.

اي شما ابله تر از تعريف خوشبختي!/اي شما خالي تر از بيهودگي هاتان!

اي شما تصوير بودن را خيالي خام!

آري ، آري ، اين منم بي هيچ تصويري/دور يا نزديك / در همين تاريك...

من دلي با صورتي خوش كرده ام ديريست../ گر نبايد اين ،چه بايد ؟ پس چه ميبايد؟

با جنون نزديكم؟ آري اين تواند بود/نيستم دور از جنون شايد/از چه؟از سختي؟نميدانم!

دانم اما اينكه مي گوييد بي شك قافيه ي خوبيست!

اين جنون يا من نمي دانم چه مي گوييد/اين همانيها فراوانند،شايد نيز اين همان باشد كه مي گوييد.

چيست چي ؟ تعريف؟ تعريف چه ؟سختي؟ هوم!/چه شوخي ها!

شوخي خوبيست شايد ،ليك حال اگر جدي ست/حرفش آسانست/ اما آنچه از سختي ست _ آه ، اين باور بفرماييد،عين بدبختي ست _

باز هم تعريف؟ اين هم نه؟ آخر پس چه مي پرسيد؟پس چه مي جوييد؟!

من ندانم چيست تعريفش/هيچ تعريفي ندارد آه،بگذريم/خوب ، مي گفتيد...

هي!چه تان شد؟ آي...!/با شما بودم ... كجا رفتيد ؟

_ آه ..._ / رفت ...

گربه جانم !گربه ي تنهاييم! ديدي؟ / مي روند!

آري نمي خواهند بوي بدبختي شنيدن را/و نمي خواهند از سختي،نه شنيدن را، نه ديدن را!

آنچه مي جويند طوماري از تعاريف ست/وآنچه مي خواهند تنديسي ست موزه ي مردم شناسي را!

باشد. اين باشد/مي روند و رفته اند، آري شايد اين بهتر...

من دلي با صورتي خوش كرده ام ،باري/كنج تنهايي همين تصوير تاريكي همچنانم همنشين بهتر/آه شايد اينچنين بهتر...

انگار خواستم با رهگذاري لحظه اي كوتاه گفت و گويي كرده باشم،خواستم حرفي بپرسم ،تا بدانم رنگ خوشبختي چيست؟!

سرخ يا خاكستري يا زرد؟! / سبز يا آبيست! / و بدانم رنگ خوشبختي ،نيز شبها تيره تر گردد؟ / و هوايش سرد تر ؟ يا ..بگذرم ... بگذر...

گر نشد پرسيد ازيشان،هم نشد باشد./مي توان باري شب كه شد از كهكشان پرسيد.

مي توان از بوف،از خفاش/مي توان از بيكرانه جاودان پرسيد.

مي توان از بوم ترسوي شب تاريك/مي توان از موش تاريكي/ مي توان از گربه هاي آسمان پرسيد.

مي توان از ترس،از تاريكي تنها تر از ساكت / و از آن راسوي وحشت مي توان پرسيد...!!! راسوی وحشت آه ...

باز چشمت را ببند اي گربه ي تنهاييم ،انگار باز تنهايي ، همه رفتند! باور كن...

هنوز دستهاي خرخرت گرمند .. سر بگذار ...

 

...

 

پ ن 1 :يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم،وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نكنيم/پر پروانه شكستن هنر انسان نيست،گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم/يادمان باشد سر سجاده ي عشق،جز براي دل محبوب دعايي نكنيم/يادمان باشد اگر خاطره مان تنها شد،طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم...

 

پ ن 2 : بسيار به انتظار نشستيم/از آسمان سرودي بر نيامد/غلاده هاشان بي گفتار ترانه ايي آغاز كرد/و تاريخ ...توالي فاجعه شد.../ حالا ترسم را باور مي كني؟

 

پ ن ۳ : عجب گاگولی هستیااا  تو که دسته منم از پشت بستی.بگو فعلا با دزدگيره کارخونه حال کنه تا چند ماه بعد يه فرجي حاصل ميکنم  هي! بلوکاي تکنو داره ديوونم ميکنه .ديگه نمي يام 

 

پ ن ۴ :زیبایم من  شاهبازه آسمان سيرم و آونوقت تو مرا به اين زمينيان نسبت ميدهي؟! واژه ي شك عجيب واژه ايست از ذهن تو بر قلب من!!!! هي ديووووووووونه  مگه آدم چند بار عاشق ميشه ؟!!!!!! /گفته اند ما در مذهب پرهيزگاران كافريم/قدر ما اين بس كه شيخ شهر در انكار ماست!

 

                                                                    بانوي پر از سوال تو

 

لينک ثابت |


حتي بگذار آفتاب نيز بر نيايد ، به خاطر فرداي ما ، اگر بر ماش منتي ست ..


Fri 10 Aug 2007-9:22 AM -دختر شالیزارون

 

دلبرکی که از صدای قدم هایت

               دیرتر می آیی بگو مردم فردا 

                                چترهایشان را بردارند

                                         من می خواهم ببارم !!!

 

من که به روي خودم نمي آورم٬ گاهي به جاي همه ي فکر و خيال ها لبخند تلخي مي زنم که مثلا‌ خدا هست و لابد اتفاقي خواهد افتاد . . . انگار نه انگار که اين اتفاقها سالهاست که فريبت داده اند...
انگار نه انگار که ترانه هاي «دوستت دارم»٬ تنها لبخندي گذرا شده است؛ بر دهان کساني که مي خواهند چيز هاي ديگري بشنوند...
همان بهتر که خودت رابه کوچه ي روزهاي نيامده بزني، ثانيه ها را تا انتهاي تنهايي بشماري و به خواب عميق دوست داشتن بروي . . .

اهل قرون جديد مي گويند اسكرول بار ! ، اين اسكرول بار را بگير و برو پايين ... پايين .. پايينتر ...

ميبيني ؟ گناه غمگيني همه ي اين نوشته ها به گردن توست !

نوشتم اما بيهوده نوشتم ...ما عادت داريم كه ببينيم و بي توجه باشيم ،ما عادت كرديم به نشنيدن ...من ... من عادت كردم به پرستش كسي كه ...

بي خيال بابا به قول حافظ ناز کم کن که بسي چون تو در اين باغ شکفت...

 

va in zakhmi shodane bavar bod … bayad mifahmidam ke bavare to cheghadar rasekh ast ... to khob bodi ... vali sade nabodi ... hamishe dar fekr o roya ... to az pahneye sahel aramtar bodi vali dar entezare moji kobande …to az khodat va gozashteat che midani ?! ... inke che bodi ?! ... khob negah kon ... che kasi hampaye to dark mikonad ? ... che kasi be hade to ghose dare in zamino va asemano darya hast ? ... che kasie be andazeye to gharghe erfan ast? ... to mikhahi az chi farar koni ?? ... az vajheha ? az kalamat ? az sherha ? az harfhaye vagheii ? ... che kasi ba shokoh tar az to darya ra mifahmid ? hich kas ... chon to dar kalbode zamini yek rohe asemoni dary ... ye rohi ke sarcheshmeash khode khodast ... mikhai begi ke bakhty ??? haghighate donya in chizi nist ke to alan dary ba dardesh misazi be khoda agar sedayam mikardi miamadam ... to khodat nakhasty ... to kami az khodet dor shodi ... bargard ... rohe to vosate bishtari dare ... mahdodesh nakon ... age o ra dost dari pas ba eshgh o shadi ba o bash va khoshbakht bash … ama agar in etefagh ziba nist va to az an bizari o majbor be anjame an ... az khoda rahash ra bepors ke che koni ... khahesh mikonam asire bandi nasho ... be asemon negah kon ... khoda hamishe mehraban ast ... be aghoshash bargard.

... khoda negahdare negahe mehrabanat va sedaghate kalamat .

( to be ghalam ghasm khordi ke benevisi ... benevis )

 

اين حرف هاي هميشه ي شمايان است، آري به قلم قسم كه مينويسم ... اما نمي خواند ... نمي داند ... نمي ..

حيران سرگردان وگمنام همچون گمنام ترين سرباز اردوگاه زندگي ،  همچون قويي غريب ميان قوها ،تو بگو چه كنم ... من شبيه ديگر عاشقانش نبودم... اگر ديگري به او ابري ميداد ، من بارانش مي دادم ؛ اگر ديگري فانوسي مي داد ، من ماه را در دستانش مي گذاشتم ؛ اگر ديگري شاخه اي مي داد ، من درختان را برايش ارمغان مي آوردم ؛ اگر كسي به او كشتي ميداد ، من سفر را پيشكشش مي كردم ...

 

سياه سياهم

با زرد هماهنگم كن استاد!

گاه حجم يك كلاغ

كنتراست يك تابلو را حفظ ميكند ...

اين خودش كلي ست !

 

 

لينک ثابت |


ای درختان عقیم كه ریشه تان در خاک های هرزگی مستور... نه... شايد گناه از من و از اين ..


Fri 3 Aug 2007-1:26 PM -دختر شالیزارون

 

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ / گفت اي عاشق بيچاري فراموش شوي

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد / گفت طولي نكشد نيز تو خاموش شوي

 

سلام ، سلام آي آدماي دور و بر

آي آدماي خسته ي هر روز من ، ديدين كه من ساده تر از پريدن مرغ از قفس ، پريدم و رفتم ز شهر ...

راحت شدين ؟! خستگي و ناراحتي در اومدش از جونتون ؟!

يادتونه ؟ با همديگه داد ميزديد : آي ديوونه ... برو بمير بي بهونه .. واله و حيرون ميشدم ، از شما گريون ميشدم ، جمع ميشديد دور و برم ، داد ميزدين آي ديوونه بخون برقص يادت ميره ! مي زدم مي خوندم و داد ميزدم ، به سنگ دنيا ميزدم ، از صداي داد زدنم قهقهه ها بالا ميرفت، شاد ميشدن دور و برم ..چشماي من پر ميشدش ... گريون و لرزون ميشدش... آخه همين داد زدنا ، آخر بي درموني بود ،صداي غمگيني از اين ديوونه كه ميدوني بود...

 

دستانت آشتيست/ و دوستاني كه ياري ميدهند / تا دشمني از ياد برده شود ..

 

دلم مي سوخت واسه ي خودم ، آخه كي ام ؟.. آخه چي ام ؟ .. كجا ميرم ؟..

غمگين و حيرون ميشدم ، راهي توي هر خيابون ، پشت سرم داد ميزديد : آي ديوونه بازم بخون ، سنگ ميزدم به اين و اون ، داد ميزدم : آي آدمااااا ، غصه ي من دلواپسي واسه ي خودم ، واسه ي زمين ، واسه ي شماست ... واسه ي شما كه گم شدين تو اين جهان بي وفا ، تو دود و ماشين و بلا ...باور كنين شهر بقا دوره از اين هياهوها ...

رسيدن ما آدما به خونه ي واقعي مون ، تنها به يك شرطه و بس ؛

صداقت و محبت و وفا و بس ...

گفتني ها رو كه گفتيم .. يا بگير پند و بگو سفر بخير ... يا كه نه .. راه خودتو سر بگير !...

 

لينک ثابت |


تمام حقوق اين وبلاگ متعلق به dokhtar_shalizaroon ميباشد.

 

Homayoon Shajarian...