تبليغاتX

دختر میقات نشین... - رفتیم تا بمانیم

و رسالت من این خواهد بود .......... تا دو استکان چای داغ را ............ از میان دویست جنگ خونین........... به سلامت بگذرانم ............ تا در شبی بارانی ........... آنها را چشم در چشم هم نوش کنیم .......

دختر میقات نشین...

یا من احمقم که نمی فهمم/یا دیگران احمقندکه ادعای فهمیدن می کنند/در هر صورت همه ما احمقانه می اندیشیم

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: MY-OPERA



رفتیم تا بمانیم


Thu 7 May 2009-2:28 PM -دختر شالیزارون

می خواهم بانویی باشم از دیار فراموش شدگان ، غمی نیست و خو کرده ام به از یاد رفتن و از یاد بردن و زیستن ... تغییر کرده ام ، آنقدر که گاهی با خود غریبه می شوم با دیگر آدمیان بماناد !

و گریزه از شهر ، که با هزار انگشت ، به وقاحت ، پاکی آسمان را متهم میکند ...

دلمونو گرفتیم دستمونو شادی هارو تقسیم کردیم به بهای از دست دادنشون ... انگار که زاده شده ایم برای مردن ! حقیقت دنیا چیزی نیست که من اینجا با دردش بسازم ، وقتی خیلی ساده میشه دست رنج سالها زحمت رو یک شبه به گند کشید ... شده مثل این وطن ، چه کارهایی که برای وطن نکردیم ... یکی مان مردیم ، یکی مان نطق کردیم !!!

گفتیم باشد که ننویسیم تا مبادا روزی برسد که از دست و دلی بنویسیم که نارفیق بودند .. و همانا به که حدیث عشق در دفتر نباشد ، و لبخند را به فراخنای تهی فشاندن ... به راستی من جنگلی بودم و شبی از درختان تاریک ، اما آنکس که از تاریکی ام نمی هراسید در زیر سروهایم دامنه های گل سرخ می یافت ... سالهاست که از اعتبار این دوستت دارم های قدیمی گذشته ... اما دوست می داشتم دوستانم را ... با اینحال این آدمیان را بس که بیش از این آدمیتشان از زبان من زیر سوال نرود ...بودیم و کس پاس نمی داشت که هستیم ... باشد نباشیم و بدانند که بودیم ...

زمانه به من آموخت که به یاد سهراب وسیع باشم و تنها و سر به زیر و سخت ... میقات یعنی وعده گاه ... ورای این خانه ی کوچک که معبد مقدس من بود ، بی شک پلکانیست از نور که به بام همه ی دنیا منتهی میشود ... میترسم هرچه بیشتر اینجا بمانم ، بیشتر به عشق با همه ی عظمتش بدبین شوم !

... : ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند ولی چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم... یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ي چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم! ...ما،در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم...

این روز ها وهمه ی روزها مرثیه خوان روزهایی خواهم بود که مفت رفتند ... آی انسان های همیشه محدود ... لذت رهایی را به این حصار ها نفروشید !!!

پ ن 1 : در خواب مادرم را مرده دیدم ، با گریه بیدار شدنم یاد روزی انداخت مرا ، که بادکنکم از دستم رها شده به آسمان رفته بود ، و من به آن نگاه میکردم و گریه میکردم ....

پ ن ۲: خنده بر لب می زدم تا کس نداند راز من ... ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت ...

پ ن ۳ : بگوييد بر گورم بنويسند:زندگي را دوست داشت / ولي آن را نشناخت/ مهربان بود / ولي مهر نورزيد / طبيعت را دوست داشت / ولي از آن لذت نبرد / در آبگير قلبش جنب و جوشي بود / ولي کسي بدان راه نيافت / در زندگي احساس تنهايي مي نمود / ولي هرگز دل به کسي نداد/ و خلاصه بنويسيد: / زنده بودن را براي زندگي دوست داشت / نه زندگي را براي زنده بودن.../ همیشه برای دردهایم به دنبال مسیح می گشتم ! در حالی که گاهی یک استامینوفن کافی بود !کسی مرا هرس میکند دلبرکم ؛ از بلندترین شاخه ام تابوتی خواهد ساخت ... تا فرداهایم را با خود ببرد ..
آه .. چقدر شبیه یک عاشقانه ی مبتذل بود ! عاشقانه هایی برای هیچ کس !... فکر میکردم موندنی ام / فکر میکردم میقات تا ابد مال منه / زهی خیال باطل ... تمام شد !!!!!!!

لينک ثابت |



تمام حقوق اين وبلاگ متعلق به dokhtar_shalizaroon ميباشد.

 

- رفتن به بالای صفحه