تبليغاتX

دختر میقات نشین... - چقدر بوی دوست داشتنم را میدهی ...

و رسالت من این خواهد بود .......... تا دو استکان چای داغ را ............ از میان دویست جنگ خونین........... به سلامت بگذرانم ............ تا در شبی بارانی ........... آنها را چشم در چشم هم نوش کنیم .......

دختر میقات نشین...

یا من احمقم که نمی فهمم/یا دیگران احمقندکه ادعای فهمیدن می کنند/در هر صورت همه ما احمقانه می اندیشیم

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: MY-OPERA



چقدر بوی دوست داشتنم را میدهی ...


Tue 23 Jun 2009-1:7 AM -دختر شالیزارون

 

كتاب ها دروغ نوشته اند وقتي لب هايت براي يك چكه عشق چاك خورده اند مسيح هم اگر باشي وسوسه عاشق شدن رهايت نخواهد كرد!

 

قلب را شایسته تر آن

که به هفت شمشیر عشق  در خون نشیند

و گلو را بایسته تر آن

که زیباترين نام ها را بگوید.

مرا دیگرگونه خدایی می بایست

شایسته آفرینه ای

که نواله ی ناگزیر را

گردن  کج نمی کند

و خدایی دیگرگونه آفریدم ...

 من در تو گم گشته ام ... مثل قطره ایی در باران ... مثل ابری در آسمان ... من در تو بسیاران بسیار گم گشته ام ..

پ ن 1 : از هر دو نفر که به هم  مى‌رسند / يکى گم شده است! / نگو پيش منى / اگر پرسيدند... / نگذار يکى‌مان  گم شود / در اين آشنايی..

پ ن 2 : از ابتدای این شعر تا پدرم در بیاید ، فریادت می زنم ...

 

لينک ثابت |



تمام حقوق اين وبلاگ متعلق به dokhtar_shalizaroon ميباشد.

 

- رفتن به بالای صفحه