|
عشق زماني بوجود مي آيد كه در شبي آرام ، به ستاره ها بنگري... بين اون همه نور ، تنها يكي را انتخاب ميكني و تنها يكي از آن همه گل را دنبال ميكني... آري ، عشق در زمان تنهايي به ياريت مي شتابد... تو را از تنهايي در ميآورد... هم توي جوان شور عشق بازي داري ، و هم او شيطنت هايي دارد... با هم در يك فلك پيش ميرويد... آنقدر بهم نزديكيد كه انگار يكي هستيد... آري در آسمان با ستاره ات ، شنا ميكني... ولي اينها همه يك رويا بود... چرا كه تو اين پايين تنها نشسته اي و او هم سالهاست كه از تو فاصله ميگيرد... راه او مرگ است و راه تو تنهايي. مي خواهي باز پيدايش كني و ميسر خواهد شد ، چرا كه تو نيرويي فرازميني داري كه آنرا آسمانيان ، عشق گذاشتند. در وجودت در آغوش او هستي ولي جسمت را گرو در زمين پر وهم گذاردي تا اين عشق تو ذره اي گناه مرتكب نشوي آسمانيان تنها به رقص زيباي شما نگريستند و خود به شادي شما ، عاشق شده اند ... آري همه به ستاره پر نور تو حسادت ميكنند ... چرا كه يك نفر در آن دوردست ها هست كه به آن ستاره ي مُردني ، بينديشد و در ياد اورا زنده نگاه دارد. حال ، ستاره ي تو در آسمانها مي درخشد به قدري كه خورشيد خانوم ، به وجه آمده و خود را در پشت ماه پنهان ساخته... محبوبم ، براستي كه آسمانمان ، پر نور تر از پرتوهاي خورشيد پير شده ... آزاده ي من ، حال دست سپيدت را در دستانم بسپار تا به اوج كمال پيش رويم... محبوبم ، بيا كه مهتاب تو هميشگيست و همگان به نوراني بودنت غبطه مي خورند ... ستاره ي من ، تويي كه آسمان تاريك من را در آن پايين جلا بخشيدي ... بگذار سر به سينه ي عطر آگينت بگذارم تا از صداي طپش زندگاني ات متوجه زنده بودنم شوم كه باور كنم كه اينها يك رويا نيستند ... آزاده ي من ، بگذار من هم به صحابي تو غوطه ور شوم .... چرا كه عشق مان تا ابد جاودان است ... به يزدان قسم كه آن صحابي را به زايشگاه آسمانها مبدل خواهم ساخت... معشوقم ، از نور تو و ارادت قلبيم ، ستارگاني متولد خواهند شد كه نه به پر نوري تو باشند ولي بوي عطر سينه ي سپيد و روشن تو را مي دهند ... آنگاهست كه خورشيدم مي شوي كه تا ابد به دورت مي چرخم و هو هو مي كنم ... خورشيد من اكنون لحظه ي عطف توست ... بيا و برايم از بوي مهرت بگو كه ديوانه ي مغناطيست شده ام ... بيا نزديك تر كه اكنون سياره اي پر قدرت هستم و مجنون نور و محبت تو . من هم اكنون منتظر بوسه ات در باراني ترين روز منظومه خواهم ماند كه تو بهترين و نوراني ترين خورشيد كهكشانم هستي...

آه.... ! از اين پايين چه چشمكي مي زني و چه مغرورانه پيش مي روي ... ستاره ي كوچك من ، برو و مهر من را هرگز فراموش مكن . چرا كه من تنهاترين بودم كه تو را در كنار خود بوييدم و لمس كردم. اي پرتو اميد من ، كاش من صحابي تو بودم تا به سمت معشوقت گام برميداشتي! خورشيد من ،هنوز حاضرم كه در اين پايين ،تنها در آغوش تو جان دهم. اي نور بي همتاي من ، اكنون من هيچ ميشوم و آنگاه است كه ستاره اي كم نور خوام شد . پر نورم ، تو را در آن عظمت خواهم يافت.چرا كه تازه راه من شروع شده. آنقدر مي چرخم تا گِرد شوم . آنقدر سعي ميكنم تا تو را در كنار خود بيابم. حتي اگر بي نور و زشت شوم. حتي اگر در اين راه سياه چاله اي شوم... اگر چشم هاي بي نورم را هم از دست دهم ، بوي عطرت در همه ي خلقت جاريست و روحت را استشمام خواهم كرد. بالاخره بدستت مي آورم ... و آنروز است كه در آسمانيان، دو خورشيد رصد خواهند كرد. عزيزتر از جانم ، آنقدر در اين جهان بيهوده و بي هدف ، پي تو گشتم تا همچون تن تبدار تو سپيد شدم. افسونگر من ، آنقدر براي ديدارت گريستم تا از آبشار اندوهم ، غرق شدم.... ستاره ي فروزان من ، زير اين آب ، ستاره اي سرد و تاريك شده ام. بيا و با هم آغوشيت در كنار من ، مرا نوراني و زنده كن. محبوبم ، خود را خورشيد خموش كردم ،تا جهان تنها يك خورشيد داشته باشد و آن ، تو باشي كه بهترينمي ... محبوبم بيا و مرا از اين بهانه ها سيراب كن. در اين اقيانوس غم و تنهايي ، تشنه ام . فروزان من ، تنها در گرماي تن ِ تبدارت ،سيراب خواهم شد. تو خورشيد باش و من ماه سرد تو. بگذار هستي تنها معشوق من را ببيند. من خود را فداي تو ميكنم اي ناز ِ من. آزاده ي من ، خورشيد تابان من ، قول بده هميشه برايشان كسوف كني ... تا تنها چشمان سفيد من از نور و گرماي تو سيراب شوم. محبوبم من نگهبان تو از اين زمينيان خواهم بود. اي هستي ِ من از هم نوازي ِ تو خرسندم حتي اگر با نزديك شدن به من ذوب شوم ، چرا كه در آغوش بهترينم جان خواهم داد.
|